۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه


افترای «یهود ستیزی»، ابزاری برای پوشاندن واقعیت
لابی طرفدار اسرائیل و روشنفکران ایرانی
بهروز عارفی
نوشته من با عنوان «چه رمزی در جادوی این علاءالدین بی چراغ نهفته است؟»، با واکنش های متفاوت کتبی و شفاهی روبرو شد. در این میان، واکنش خانم شهلا شفیق در مقاله اش که عنوان " قبای دفاع از خلق فلسطين و دم خروس يهودی ستيزی! " بر خود دارد، چه در کلام و چه در محتوا، سزاوار توضیح بیشتری است. شفیق نوشته اش را گویا به قصد افشای تحریفات مقاله من نوشته است.
اشاره ای به سطور نخستین مقاله ایشان ضروری است. در ابتدای این نوشته آمده است که «پیکان حمله نویسنده مرا نشانه رفته است». با صراحت کامل بیان می کنم که مقاله من نه تنها ایشان بلکه هیچ کسی را مورد حمله قرار نداده است. محتوای آن شاهد این واقعیت است. من در طی تحقیقات همیشگی ام در باره مسائل خاورمیانه، بطور اتفاقی به وجود "بنیاد علاءالدین" برخوردم. پس از نگاهی سریع به آن، به موسسه مادر یعنی «بنیاد یادمان شوآ»، به سابقه بنیاد گذاران آن و هدف های این دو بنیاد ، تصمیم به بررسی دقیق تر این دو نهاد گرفتم و با استناد به نوشته های خودشان، هدف های واقعی آن ها را بیان کردم. در ضمن این بررسی ها به نام چند ایرانی هم برخوردم که بنا بر مطالب سایت علاءالدین در آن نهاد دارای مسئولیت هستند. ذکر نام خانم شفیق به عنوان عضو «هیئت مدیره» علاءالدین در مقاله من طبیعتا در همین رابطه باید دیده شود. در مقاله یاد شده، بطور مستند از واقعیت فعالیت های جناحی یاد کرده ام که در راس آن افرادی چون روچیلدها قرار دارند. اگر برخی از ایرانیان در کنار این طرفداران و مدافعان بی قید و شرط دولت اسرائیل جای گرفته اند، نباید از من که آن را بازتاب داده ام، برنجند، خود انتخابی کرده اند و لابد آگاهانه درجناح طرفداران یک دولت اشغالگر قرار گرفته اند. من شاید پرده را به کنار زده ام. شما که از پی افکندن آن انجمن افتخار می کنید، از معرفی زیر و بم علاءالدین نیز نباید دلخور شوید.
شفیق در مقاله اش مطالب بی پایه ای مطرح می کند که من ضرورتی به پاسخ گویی به همه آن ها را نمی بینم، تنها به ارائه یک نمونه بسنده می کنم. او میان نوشته من و مقالات کیهانی (که به یقین منظور نویسنده، کیهان تهران است) و «افاضات احمدی نژاد» شباهتی می بیند، ادعایی آن چنان مضحک که داوری را برعهده خواننده می گذارم.
در ابتدا به مسئله تحریف می پردازم. شفیق نوشته مرا «سراپا تحریف» خوانده ولی نمونه ای در اثبات ادعای خود نیاورده است. از قول من می نویسد «بنیاد شوآ را نهادی قلمداد می کنند که گویا برای دفاع از اسرائیل تأسیس شده است». من هر چه گشتم، چنین عبارتی را در نوشته خود نیافتم. می گوید که مأخذ مقاله من بخش فرانسوی تارنمای بنیاد بوده و عارفی مطالب را نادرست ترجمه کرده است. شفیق در آخر نتیجه می گیرد که «مشکل اساسی عارفی موجودیت اسرائیل است» .
در همین جا باید بگویم برای آن که مقاله ام از دقت بیشتری برخودار باشد من هم از بخش به زبان فرانسه سایت بنیاد شوآ استفاده کرده ام و هم از بخش انگلیسی. حال ببینیم چه کسی تحریف کرده است. جمله مورد استناد شفیق به زبان فرانسه چنین است:
Elle participe au rayonnement de cette identité en familiarisant davantage les citoyens français et européens avec l’héritage du judaïsme et de la culture juive dont l’Etat d’Israël, depuis sa renaissance, est une composante essentielle.
و ترجمه آن:
«این [بنیاد] در پرتو افکنی این هویت از طریق آشنا کردن بیشتر شهروندان فرانسوی و اروپائی با میراث یهودیت و فرهنگ یهودی، که دولت اسرائیل از زمان تجدید حیاتش یک تشکیل دهنده اساسی آن است، شرکت می کند.»
و در بخش انگلیسی آن چنین آمده است:
It supports projects that focus on the influence of this Jewish identity in making both French people and Europeans in general aware of the legacy of Judaism and Jewish culture, including the State of Israel, which has been an essential component in Jewish identity since its foundation.
و ترجمه آن:
«این بنیاد حامی آن طرح هایی است که تقویت این هویت یهودی را هدف وکانون فعالیت های خود قرار می دهند، از طریق آگاه ساختن هم مردم فرانسه و هم اروپائیان به میراث یهودیت و فرهنگ یهودی، از جمله دولت اسرائیل که از بدو تأسیس اش یک تشکیل دهنده اساسی این هویت یهودی بوده است».
اما من در مقاله ام در این رابطه چنین نوشتم که در زمینه فرهنگ یهود، هدف بنیاد «آشنائی فرانسویان و اروپائیان به میراث یهودیت و فرهنگ یهود که دولت اسرائیل از بدو تأسیس ان، از اجزای تشکیل دهنده اساسی آن است». پیش تر از این جمله زمینه های ماموریت بنیاد شوآ را با استناد به سایت آن بنیاد، تاریخ یهود ستیزی و شوآ، اموزش شوآ، یادمان و انتقال، همبستگی و فرهنگ یهودی، نقل کرده و جمله یاد شده را در مورد فرهنگ یهودی آورده ام.
در نوشته من هیچ تحریفی وجود ندارد، جز این که در متن فرانسه واژه «renaissance » (که ترجمه آن تجدید حیات یا نوزائی است) آمده و در متن انگلیسی واژه Foundation ( به معنی تأسیس، پایه گذاری ، ایجاد).
اتفاقاً، واژه "renaissance " که شفیق "نوزائی" ترجمه کرده، بار ایدئولوژیک دارد و از این اعتقاد دینی توراتی ریشه می گیرد که سرانجام روزی قوم بنی اسرائیل به سرزمین موعود باز خواهند گشت و اسرائیل را از نو خواهند ساخت. برای صهیونیست های دوآتشه، «حقانیت » اسرائیل ریشه مذهبی دارد و به همین جهت در متن فرانسه "renaissance" آورده اند. با توجه به دو واژه فوق من به واژه "تأسیس اسرائیل" اکتفا کرده ام چرا که قصدم بیان مختصر یکی از هدف های آن بنیاد بود.
به روشنی نوشته بودم که بنیاد یادمان شوآ، که یکی از اهدافش تبلیغ یهودیت و فرهنگ یهودی است (که به ادعای خودشان، دولت اسرائیل تشکیل دهنده اساسی آن است)، در سال 2009 طرحی پیاده می کند به نام "علاءالدین" که هدف خود را «ارتقای روابط مسلمانان و یهودیان» اعلام می کند. شفیق پس از نقل قول ناکامل جمله من یعنی با حذف عبارت «یکی از اهدافش» از آن، مرا متهم می کنند که بیناد شوآ را بنیادی برای دفاع از اسرائیل معرفی می کنم. معنی تحریف راهم فهمیدیم!
بنیاد علاءالدین در سر لوحه سایت خود (با کلمات درشت)، «ارتقاء روابط مسلمانان و یهودیان از طریق شناخت متقابل» را هدف معرفی می کند، ولی منتقد مغرض، بار دیگر مرا متهم می کند که «هدف نهائی انجمن علاءالدین را هم تبلیغ بهودیت معرفی می کند» و اضافه می کند «حال آن که برنامه محوری این انجمن مبارزه با یهود ستیزی در کشور های مسلمان است».
یهود ستیزی، نفی گرائی و صهیونیسم
در نوشته اشاره کردم که دست اندرکاران اصلی این دو بنیاد، و صهیونیست های شناخته شده ای چون لانزمن، کوکیرمن، فینکل کروت که برخی از گردانندگان دو بنیاد مورد نظرند در هر فرصتی روشنفکران و شخصیت های مترقی فرانسوی صاحب نام نظیر، ویدال ناکه، ادگار مورن، سمیر نعیر، استفان اسل و ... را که اتفاقا یهودی یا یهودی تبار نیز هستند به خاطر انتقاد از سیاست های غیرانسانی و نژادپرستانه دولت اسرائیل و به اتهام های واهی «یهود ستیزی» یا «آنتی سمیتیزم» متهم کرده به دادگاه می کشانند و اغلب نیز بازنده می شوند. در اروپا این شیوه کهنه شده است، اما گویا تازه در بین ایرانیان تازه نفس هوادار دولت اسرائیل مد می شود. شفیق هم بر همین منوال و به پیروی از نظریه پردازان صهیونیست، مرا به دادگاه صهیونیست ها احضارمی کند، چرا که به زعم او در «نوشته سراپا تحریف» ام «به بهانه دفاع از حق ملت فلسطین، یهودی ستیزی را توجیه می کنم". کم ترین حرفی که می توانم بزنم، این است که «گیریم که من یهود ستیزم»، خود شما چرا از حق ملت فلسطین، آن طوری که درست می دانید دفاع نمی کنید؟ به جای دخیل بستن به چراغ علاءالدین و چشم انتظار معجزات دندان گیرشدنش چرا برعرشه یکی از بیست دو کشتی حامل مواد غذایی برای کودکان گرسنه به مقصد غزه سوار نمی شوید؟
نمی توان منکر وجود یهود ستیزی شد. این آفت در طول تاریخ وجود داشته و حدی نیز بر بلاهت انسان ها نیست. در گذشته بارها شاهد پوگروم (کشتار یهودیان) و یهودآزاری در اسپانیا و به ویژه در روسیه و شرق اروپا بودیم. پلیس تزاری برای توجیه حمله به یهودیان، قدرت فوق انسانی برای یهودیان قائل می شد و خود اختراعشان هم می کرد. آنان با انتشار بیانیه جعلی ای با نام «پروتکل فضلای صهیون» از زبان یهودیان مدعی شدند که یهودیان قصد چنگ انداختن بر دنیا را دارند. هم اکنون هم ضد یهودیان از جمله دارو دسته کیهان شریعتمداری به این پروتکل استناد می کنند. باید این شیوه را افشا کرد. این گروه از یهودستیزان تفاوتی میان یهودیت و صهیونیسم قائل نمی شوند. اتفاقا بخشی از پیروان صهیونیسم نیز هرگونه مخالفتی با صهیونیسم را یهودستیزی تلقی می کنند. هر دو برخورد، دو روی یک سکه اند.
یهودستیزی، برای اسرائیلی ها و یهودیان موضوع تابوئی است که کم تر کسی در آن کشور جرئت می کند به آن به پردازد.
یوآو شامیر (Yoav Shamir) ، فیلم ساز اسرائیلی (متولد 1970 در تل آویو) در سال 2009 فیلم مستندی ساخته است با عنوان "افترا" (Defamation). در آغاز فیلم، شامیر می گوید که به عنوان یک اسرائیلی، هرگز یهود ستیزی را تجربه نکرده است و می خواهد در این باره بیشتر بیاموزد. به زعم او رسانه های اسرائیلی هنگام صحبت از وجود یهودستیزی در همه کشورهای جهان به منابع و مراجع یک سانی استناد می کنند. او برای تهیه فیلم با ده ها تن، از افراد عادی گرفته تا شخصیت های شناخته شده، مصاحبه می کند. از جمله، آبراهام فاکس، رئیس «جامعه ضد افترا» (Anti-Defamation League, ADL)در امریکا، جان جی مییر پرشایمر، یکی از دو مؤلف کتاب «لابی اسرائیلی و سیاست خارجی آمریکا» و نورمن فینکلشتاین از منتقدان سیاست دولت اسرائیل و نویسنده کتاب «صنعت هولاکوست» (سال 2002). به گفته سحنگوی لیگ در رابطه با مبارزه علیه «یهود سنیزی»، این مؤسسه نقش کلیدی دارد. این موسسه مدعی است که در سال 2007 بیش از 1500 واقعه ضد یهودی را در آمریکا ثبت کرده است. معهذا هنگام مصاحبه با شامیر، سخنگوی آنان فقط چند رویداد بی اهمیت مثال می آورد. خاخامی به شامیر می گوید که در آمریکا این لیگ روابط بین یهودیان و غیر یهودیان را شعله ور کرده است.
فیلم ساز گروهی از دانش آموزان اسرائیلی را که از اردوگاه آشویتز و دیگر اردوگاه های مرگ جنگ جهانی دوم بازدید می کنند، همراهی می کند. او نشان می دهد که راهنمای سفر پیش از حرکت، ذهن دانش آموزان را نسبت به موضوع آماده می کند و این بازدید ها با «شستشوی مغزی» همراه است. او در می یابد که یهودیان سکولار نسبت به موضوع «یهود ستیزی» حساسیت بیشتری دارند تا یهودیان مذهبی. او به این نتیجه می رسد که تبلیغ زیادی در مورد هولاکوست تنها به نفع نفی هولاکوست تمام می شود و افراط در تبلیغ نتایج معکوس به بار می آورد. این فیلم در ماه مه 2011 از تلویزیون آرته در فرانسه پخش شد و در بایگانی اینترنتی این تلویریون قابل نماشاست. فیلم دو لبه بودن چاقوی تیز افترا را به روشنی نشان می دهد. البته، لابی های تبلیغاتی اسرائیلی و صهیونیستی به روش همیشگی شان ، سازنده اسرائیلی و یهودی فیلم را هم به یهودستیزی متهم کردند.
از قربانیان دیگر افترای «یهودستیزی»، جیمی کارتر رئیس جمهوری پیشین آمریکا ست**. او کتابی نوشت با عنوان «فلسطین: صلح نه آپارتاید». رسانه های امریکائی طرفدار لابی اسرائیلی و «جامعه ضد افترا» خواب خوش را بر او حرام کردند. کوچکترین انتقادی به سیاست های اسرائیل، بی جواب نمی ماند و آن هم پاسخی سرشار از افترا.
صهیونیسم یک پدیده استعماری است که در اواخر قرن نوزدهم در اروپا بنیاد گذاشته شده است. ماکسیم رودنسون در مقاله ای که در دانشنامه اونیورسالیس (1972) نوشت، تعریف مشروحی از صهیونیسم ارائه می دهد. او می نویسد که در اواخر قرن نوزدهم «صهیونیسم» به مجموعه جنبش هائی اطلاق می شد که نقطه اشتراک شان ایجاد یک کانون روحانی، یک سرزمین یا دولتی مختص همه یهودیان دنیا بود و عموما سرزمین فلسطین را در مد نظر داشتند. او پس از تشریح سیر تاریخی تکوین صهیونیسم نتیجه می گیرد که صهیونیسم یک موجود ساخته استعمار است. رودنسون معتقد است که «صهیونیسم نتیجه قطعی، الزامی و محتوم هویت یهودی نیست و فقط یک گزینه است بین گزینه های دیگر و این گزینه مانند هر ایدئولوژی ناسیونالیستی دیگر قابل نقد است». طرح صهیونیسم بدون بیرون راندن فلسطینیان از سرزمین شان ممکن نشد و از این رو صهیونیسم بطور کامل در بطن یک پدیده استعماری قرار دارد.
هرتسل، پایه گذار ایدئولوژی صهیونیسم، معتقد بود که یهودیان یک ملت بوده و در نتیجه به یک کشور نیاز دارند. او در اوت 1879 در پایان اولین کنگره صهیونیسم در شهر بال سویس نگاشت: «اگر قرار باشد که این کنگره را در یک کلام خلاصه کنیم، می توان گفت که در بال، من دولت یهود را بنیاد گذاشتم. ... شاید 5 سال دیگر وبه یقین 50 سال دیگر همگی خواهند دید که من حق داشته ام». او فقط یک سال اشتباه کرده بود.
در مورد ملیت یهودیان، مباحثات زیادی در گرفته است. شلومو ساند، مورخ اسرائیلی و استاد دانشگاه تل آویو در کتاب با ارزشش مستندانه نظریه هرتسل را رد می کند. علاقمندان می توانند به کتاب او با عنوان «چگونه خلق یهود اختراع شد؟» ، که مدت ها پرفروش ترین کتاب در اسرائیل بود و به چندین زبان ترجمه شده، مراجعه کنند.
یهودیان مذهبی راست کیش صهیونیسم را رد می کنند زیرا آنان معتقدند که تا قبل از ظهور منجی (مسیح موعودشان) نه دولت یهود می تواند بر روی زمین استقرار یابد ونه معبد مقدس می تواند قد برافرازد. اعتقاداتی شبیه نظریات انجمن حجتیه درباره ظهور مهدی در ایران.
بد نیست اشاره کنم که در سال های دهه 1970، یونسکو (سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد)، صهیونیسم را مترادف با نژادپرستی شناخت. مجمع عمومی سازمان ملل متحد هم در دهم نوامبر 1975، صهیونیسم را «شکلی از نژادپرستی و تبعض نژادی» شناخت. اما شانزده سال بعد در اثر فشارهای آمریکا، این قطعنامه تغییر یافت.
شفیق به من ایراد می گیرد که با «موجودیت اسرائیل» مسئله دارم و آن را شکلی از یهود ستیزی تعبیر می کند. در ابتدا یادآوری کنم که در مورد مسئله فلسطین- اسرائیل، من همواره از راه حل دو دولت (اسرائیل و فلسطین) دفاع کرده ام. این موضع اکثریت مردم فلسطین نیز است. برخی روشنفکران عرب و اسرائیلی و هم چنین تنی چند از سیاستمداران اسرائیلی از راه حل یک دولت دموکراتیک برای دو خلق دفاع می کنند. به نظر من اما این راه حل در شرایط کنونی به یک اتوپی (آرمان-شهر) نزدیک تر است تا واقعیت. به هر حال مسئله اساسی امروزه نبود یک دولت فلسطینی است که سیاست دولت اسرائیل بزرگ ترین مانع در مقابل ایجادش بوده است. بیش از شصت سال است که موجودیت فلسطین را نفی می کنند و برخی ها حتی از طرح مسأله هم ناراحت می شوند.
اما، اشاره به این نکته نیز ضروری است که عدم شناسائی دولت اسرائیل به هیچ وجه نشانه یهود ستیزی نیست. درست است که بخشی از یهود ستیزان با موجودیت کشور اسرائیل مخالفند ولی فراوانند یهودیانی که حاضر به شناسائی دولت اسرائیل نشده اند.
هانا آرندت، فیلسوف یهودی سرشناس که به دلیل یهودستیزی رژیم نازی ها مجبور به ترک آلمان شد، ضمن مخالفت با محصور شدن در تزهای ناسیونالیستی، مخالف ایجاد دولت اسرائیل بود و راه حل «دولت فدرال یهودی-عرب» را پیشنهاد می کرد. آلبرت انیشتن هم که به خاطر یهودی بودنش به آمریکا مهاجرت کرد، همراه با آرندت و 26 شخصیت یهودی دیگر در نامه ای به نیویورک تایمز در تاریخ 2 دسامبر 1948 نسبت به سفر مناحیم بگین به ایالات متحده اعتراض کرده و اعمال «فاشیستی» سازمان منسوب به او از جمله کشتار دیر یاسین را نکوهش کردند. انیشتن نوشت: «درکی که من از جوهر اصلی یهودیت دارم با ایده یک دولت یهودی، با مرزهای مشخص، با ارتش واصولا با هر نوع قدرت دنیوی مغایر است؛ هر قدر هم که این دولت متواضع باشد. من از خسارات درونی که به دنبال خواهدآورد می ترسم و خصوصا از رشد یک ناسیونالیسم تنگ نطرانه در صفوف خودمان.»
دولت اسرائیل و طرفدارانش تلاش زیادی کرده اند تا این کشور را نماینده همه یهودیان دنیا قلمداد کنند ولی فقط طرفداران اسرائیل و صهیونیست های دو آتشه این نظر را پذیرفتند.
آن چه که مسلم است این است که در جریان طرح تقسیم فلسطین در سال 1947 در سازمان ملل، فاجعه نسل کشی یهودیان در طی جنگ جهانی دوم و نیز احساس گناه اروپائیان در ناتوانائی از پیش گیری ازوقوع آن جنایت مدهش انسانی، مورد بهره بردای گسترده صهیونیست ها قرار گرفت. اعراب یا از این مباحثات برکنار ماندند و یا از مذاکره با هیئت های سازمان ملل خودداری کردند، مذاکرات را بایکوت کردند و میدان را در اختیار صهیونیست ها گذاشتند. البته رفتار برخی از رهبران فلسطینی و به ویژه الحسینی نیز به موقعیت اعراب صدمه زد. مضافاً آن که وضع اسف بار مهاجرین غیرقانونی، موفقیت و گسترش اسکان یابی یهودیان مهاجر استعمارگر و بازدید هیئت های سازمان ملل از اردوگاه های مرگ، کفه ترازو را به سود صهیونیست ها سنگین تر کرد.
اما رویکرد ما به دولت اسرائیل، ربطی به موضع این و آن کشور و به ویژه دولت جمهوری اسلامی ندارد. برخورد ما به اسرائیل برپایه تحلیل ما از عمل کرد حکومت های پی در پی اسرائیل از بدو تشکیل این کشور استوار است. در حالی که دشمنی جمهوری اسلامی با آن از ماهیت دیگری است.
دولت اسرائیل از بدو تأسیسش تا به امروز همواره در کنار دولت های استبدادی و دیکتاتوری های نظامی قرار داشته است. دولت اسرائیل از نزدیک ترین متحدان حکومت نژادپرست سفیدان آفریقای جنوبی بود و با رژیم های نظامی سفاک آمریکای لاتین مناسبات حسنه داشت. بهترین روابط را با رژیم شاه داشت و موساد در ایجاد و آموزش ساواک نقش مهمی داشت. اسرائیل تنها کشور عضو سازمان ملل متحد است که ده ها سال است سرزمین های دیگران را به اشغال در آورده و با آن که ده ها قطع نامه مصوبه سازمان ملل علیه این دولت را زیر پا گذاشته، تاکنون از هرگونه مجازاتی مصون بوده است.
دولت اسرائیل خود را «تنها دموکراسی خاورمیانه» می داند و مبلغین ایرانی اش هم به دلایلی که خود بهتر می دانند عزم جزم کرده اند که در دوران گلوبالیزاسیون جنگی و صدور نظامی «دموکراسی»، این قبای نخ نما شده را نه تنها بر تن دیگران کنند بلکه به ایران هم صادر کنند. اما در این «تنها دموکراسی خاورمیانه» بیش از یک مبلیون عرب اسرائیلی قانوناً از حقوق برابر با یهودیان برخوردار نیستند. برای نمونه اعراب اسرائیلی که دارای پاسپورت اسرائیلی هستند از حق مالکیت محرومند و حق استخدام در برخی نهادها را ندارند و ...(توجه طرفداران ایرانی حقوق بشر را به ماده 17 اعلامیه جهانی حقوق بشر جلب می کنیم). زندان های اسرائیل پر است از مبارزان فلسطینی و سازمان های حقوق بشری اسرائیل مرتباً از وضعیت غیر انسانی بازداشتگاه ها و شکنجه ها ، فریادشان به آسمان رسیده است.
جالب تر این که این «تنها دموکراسی خاورمیانه»، از وزش نسیم آزادی در کشورهای عربی به ویژه در مصر خشمگین شده و به ترس افتاده است.
آیا در این حد ملایم هم حق نداریم از سیاست های چنین دولت نژادپرستی انتقاد کنیم. آیا در این انتقادها کم ترین رگه ای ازیهودستیزی مشاهده می شود؟ داوری را برعهده خواننده می گذاریم. این روشی است که سردمداران بنیاد شوآ و علاءالدین همواره انجام داده و دنباله روان ایرانی آن هم می خواهند یک شبه ره صد ساله بپیمایند.
از آن جا که خانم شفیق در مقاله اش از برخی افراد و به ویژه از کلود لانزمن دفاع کرده، من این فرد را از لابلای گفته ها و نوشته های خودش بهتر معرفی می کنم:
بحث بر سر این نیست که کلود لانزمن یک «روشنفکر و سینماگر شناخته شده فرانسوی» است، بلکه بحث بر سر مواضع سیاسی اش در طول زندگی اش است. الیا کازان هم یک سینماگر بزرگ بود ولی بعد ها دیدیم که با مک کارتیسم همکاری کرده بود و این جنبه از شخصیت او به مراتب بیش از شاهکارهای سینمائی که ساخته، اهمیت دارد.
کلود لانزمن، غیر از فیلم «شوآ»، چند فیلم دیگر نیز ساخته است. یکی از آن ها، فیلم 5 ساعته «تساهل» است که در سال 1994 درباره ارتش اسرائیل ساخت («تساهل» مخفف عنوان کامل ارتش اسرائیل است) . آمنون کاپلیوک، روزنامه نگار فقید اسرائیلی مقاله مبسوطی را به این فیلم اختصاص داد («تساهل»، دفاع و تصویر بارز ارتش اسرائیل، لوموند دیپلماتیک، اوت 2006). با مروری به نوشته این اسرائیلی صادق با این فیلم آشنا شویم.
این فیلم بر اساس مصاحبه هائی با فرماندهان، ژنرال ها و سربازان اسرائیلی تهیه شده که تجارب خود را بازگو کرده و از احساسات شان می گویند. در این فیلم از زبان ژنرال های ارتش اسرائیل می شنویم که «ارتش ما، ناب است (...) کودکان را نمی کشد. به دلیل اخلاق ما، وجدان و ارزش هائی که داریم. تعداد قربانیان [فلسطینی] کم است». فیلم پر است از صحنه های جنگ سال 1973 و جو جنگ را باز می آفریند.
کاپلیوک می نویسد که این فیلم عامدانه از جنگ لبنان در سال 1982 می گذرد، چرا که برای اسرائیل جنگی مسئله ساز بود، جنگی که جامعه اسرائیل را تکان داد. در این جنگ هفتصد سرباز اسرائیلی و بیش از بیست هزار فلسطینی و لبنانی کشته شدند. در طی همین جنگ بود که با تسهیلاتی که اسرائیل برای فالانژیست های لبنانی فراهم کرد ، کشتار اردوگاه های صبرا و شتیلا در مقابل چشمان اسرائیلی ها رخ داد. اما در این فیلم که قرار است تاریخ پر افتخار انسانی ترین ارتش دنیا را به جهانیان ارائه دهد، کم ترین اشاره ای به آن کشتارها نیست، درست مانند این می ماند که فرانسوی ها از ارتش فرانسه فیلمی بسازند و اشاره ای به جنگ الجزایر نکنند.
در این فیلم لانزمن از زبان سربازان اسرائیلی به تمجید ارتش اسرائیل می پردازد ولی ازآن دسته از افسران و سربازان اسرائیلی که از جنگیدن سرباز زدند، هیچ حرفی نمی زند. دویست نفر از این نظامیان نافرمان (مشهور به رفوزنیک) پس از جنگ لبنان به زندان محکوم شدند ولی لانزمن باز هم سکوت می کند و با آنان مصاحبه ای هم نکرده است. آخر یهودی داریم تا یهودی!
در فیلم از صحنه های جنگ ارتش اشغالگر با فلسطینی ها نیز خبری نیست. اسحاق رابین، وزیر دفاع در اوایل انتفاضه، به سربازان دستور داده بود :«استخوان های فلسطینی را در هم بشکنید»، ولی از تصاویر سربازانی که این فرمان را به اجرا گذاشتند و دنیا را تکان داد، خبری در فیلم نیست. حتی یک صحنه هم درباره جوخه های مرگ ارتش اسرائیل که با لباس عربی به کشتار فلسطینی ها می پرداختند، وجود ندارد. با ژنرال آریل شارون هم گفتگوی طولانی شده و چهره ای اسطوره ای از او ترسیم می کند.
در فیلم، لانزمن از خطرات انتفاضه می گوید، چرا که پرتاب یک سنگ ممکن است موجب مرگ کسی شود ولی از تیراندازان ماهر مجهز به مسلسل های دوربین دار هیچ صحبتی به میان نمی آورد. از زبان یک ژنرال مدعی می شود که «سربازان فقط هنگامی تیراندازی می کنند که جانشان به خطر بیافتد». آری پاسخ سنگ بچه فلسطینی آواره گلوله های سربازصهیونیستی است که دردوران نظم امپریالیستی نوین، که چندان هم نو نیست، نقشش را بازی می کند، برخی همان وظیفه را برعهده گرفته اند، اما با قلمشان.
فیلم در مورد مسائل بسیاری سکوت می کند از جمله از فروش سلاح های اسرائیلی به رژیم فاشیستی پینوشه، به رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی و دیگر دیکتاتورهای امریکای لاتین. اما، ارتش اسرائیل را به عنوان «بهترین ارتش جهان» معرفی می کند.
در فیلم بسیار کم از زندگی سربازان در پادگان های نظامی در اسرائیل و سرزمین های اشغالی صحبت می شود، درحالی که گفتار های طولانی بر روی احساس ترس، که نقطه اشتراک هر ارتشی است، بر زبان جاری می شود.
در اواخر فیلم یک صهیونیست اشغالگر با عرقچینی بر سر، در باره حق ابدی-الهی یهودیان بر «سرزمین اسرائیل» داد سخن سر می دهد و می گوید که «عرب ها هیچ چیز نساخته اند ولی ما این سرزمین را آباد می کنیم». کمی دورتر فلسطینی هائی را می بینیم که برای اشغال گران خانه می سازند. اما هنرمند تیزبین ما به این موضوع نمی پردازد که اشغال شده به زور اشغال گر بر روی زمین های خودش که اسرائیل غصب شان کرده است، کار می کنند؟ محمود درویش، شاعر فقید فلسطینی می گوید: "فلسطین را با تورات نگرفتند، با توپ فتح کردند".
در یک کلام این فیلم نه مطلب تازه ای ارائه می دهد و نه واقعیت را بازتاب می کند. صرفاً یک اثر تبلیغاتی به سبک سینمای نازی ها، اما در خدمت صهیونیسم، بیش نیست.
روزنامه فرانسوی لوموند در19 ژانویه 2005 مقاله ای با عنوان «اسرائیلی ها، فلسطینی ها: دو مرد شجاع» از لانزمن چاپ می کند. در این مقاله لانزمن که ظاهرا در مورد چشم انداز صلح نوشته، پس از حملات فراوان به یاسر عرفات و اظهار خوشحالی از مرگ او، شارون را به عرش اعلا برده و او را به عنوان یک دولت- مرد شایسته معرفی می کند و عرفات را متهم می کند که نفی اسرائیل دلیل وجودی اش بوده است. او همه حرکت های صلح طلبانه عرفات را که با در دست گرفتن یک شاخه زیتون در سازمان ملل در سال 1974 آغاز شد و به فشردن دست سران اسرائیل در کاخ سفید انجامید، نا دیده می گیرد. شارون را بزرگترین رهبر صهیونیست از زمان هرتسل معرفی می کند. ادعا می کند که بزرگترین خوشحالی اهالی غزه و کرانه باحتری داشتن حق کار کردن در اسرائیل است، که با وجود شارون صلح میسر و نزدیک است. او می نویسد که با مرگ عرفات دوران جدیدی در روابط اسرائیل و فلسطینی ها شروع می شود و از امید به صلح واقعی صحبت می کند. تنها کافی است اشاره کنیم که از زمان مرگ عرفات تا به امروز نه تنها شاهد صلح نبوده ایم بلکه جنگ 33 روزه لبنان و تهاجم نظامی به غزه را هم پشت سر گذرانده ایم. تنگ نظری هم حدی دارد!
لانزمن در مقاله دیگری (لوموند، 9 مه 2002) به سفر انسان دوستانه ژوزه بووه، سیاستمدارمترقی و کشاورز طرفدار محیط زیست فرانسوی که همراه «بریگاد بین المللی صلح» به سرزمین های اشغالی سفر کرده بود، حمله می کند و آن سفر را یک عمل جنون آمیز ضد اسرائیلی می نامد. گزارش مشاهداتشان را ساختگی دانسته ومدعی می شود که آن ها به «یاری عرفات» شتافته بودند. لانزمن در همین مقاله به اعضای پارلمان نویسندگان و به ویژه به ول سویینکا نویسنده نیجریه ای برنده جایزه نوبل ادبیات می تازد و آن ها را به سخره می گیرد که چرا جرئت کرده اند درباره «سرزمین های اشغالی» سخن گویند، چرا از بنای "دیوار شرم" که او «دیوار حفاظتی» می خواند، انتقاد کرده اند.
از نگاه لانزمن، هیئت صلح نویسندگان و ژوزه بووه، به خاطر نکوهش ایجاد «گذرگاه های مرزی» و پاسگاه های بازرسی که به "چک پوینت" موسومند، با اعتراض به تصرف خانه ها، زمین ها و بریدن درختان زیتون فلسطینی ها توسط اسرائیلی ها، مرتکب گناه کبیره شده اند. لانزمن مدعی است که درختان زیتون را برای این می برند که «تروریست ها» نتوانند برای تیراندازی در پشت آن ها سنگر بگیرند! اوهمچنین مدعی است که فلسطینی ها از ادامه وجود «اردوگاه های پناهندگان»، که خودش «سرطان شان» می خواند، سود می برند! در همان نوشته لانزمن از سیاست های نتان یاهو هم جانانه دفاع می کند
به یاد آوریم که بازدید تحریک امیز شارون از صحن مسجد الاقصی، زمینه ساز انتفاضه دوم شد. او به جای انتقاد از شارون، به فلسطینی ها می تازد که چرا موحب انتفاضه الاقصی شدند و به نویسندگان و روشنفکران صلح طلب خرده می گیرد که چرا موجب بین المللی شدن بحران شدند. باز هم در توجیه جنایات سربازان اسرائیلی مدعی می شود که آن ها فقط زمانی از گلوله های واقعی استفاده می کنند که جان شان را در خطرمی بینند. گویا کشته شدگان فلسطینی هدف تیرهای «غیبی» قرار گرفتند.
در 22 ژوئن2010 شورای نمایندگی انجمن های یهودیان فرانسه (CRIF) برای پشتیبانی از اسرائیل و گیلاد شلیت تظاهراتی در پاریس برگزار کرد. یکی ازسخنران این تظاهرات کلود لانزمن بود. او ابتدا به ناوگان امدادگران بین المللی حمایت از غزه تاخت و آنان را «به اصطلاح امدادگران بشری» خواند و سپس به دفاع از سیاست های دولت اسرائیل پرداخت. عنوان سخنرانی وی «چه کسی اسرائیل را غیر مشروع می کند؟» بود. او به تشریح دلایل محاصره غزه می پردازد و اسارت گیلاد شلیت بدست فلسطینی ها را یکی ازعلل محاصره می داند. ناگفته نماند که گیلاد شلیت سرباز اسرائیلی ( که ملیت فرانسوی هم دارد) در جریان درگیری نیروهای اسرائیل با فلسطینی ها اسیر می شود و این امر بهانه ای می شود برای حمله های نظامی بی وقفه اسرائیل به غزه. البته لانزمن مدعی است که فلسطینی های تروریست او را از خاک اسرائیل ربودند (همه می دانند که عبور از مرز های بین فلسطین و اسرائیل تقریبا غیر ممکن است). لانزمن دومین علت محاصره غزه را وجود سازمان حماس می داند که «خود را در جنگ با اسرائیل اعلام می کند»، که «در طی ماه های گذشته، به گونه ای بی هدف روستاهای اسرائیل را بمباران کرده است». در ماجرای محاصره غزه لانزمن البته مصر را همدست اسرائیل می داند که البته نادرست هم نیست، چرا که حسنی مبارک به خاطر سیاست دوستی با اسرائیل و به بهانه حفظ امنیت مصر از بازگشائی مرز رفح خودداری می کرد. اما، همه می دانند و گزارش های سازمان ملل متحد هم به روشنی بیان می کند که عامل اصلی محاصره غزه دولت اسرائیل است.
لانزمن ادعا می کند که مخالفان اسرائیل به دروغ می گویند که مردم غزه در تنگنا قرار دارند چرا که« در غزه همه چیز یافت می شود، از تلویزیون گرفته تا کالاهای لوکس... و غزه مملو از کالا ست». او اضافه هم می کند که « در غزه میلیاردرهائی وجود دارند که در خانه های لوکس بر بالای تپه ها زندگی می کنند و هیچکس در غزه، نه از بدغذائی می میرد و نه از تشنگی و گرسنگی رنج می برد». او انتظار داشت که غزه همچون «بیافرا» باشد تا بشود صحبت از «محاصره» کرد2. البته، گزارش های سازمان های بین االمللی دفاع از حقوق بشر و نیز سازمان ملل متحد، در این باره، بسیار گویاست.
در باره لانزمن میتوان صفجه ها نوشت اما گمان می کنم با همین چند سطر خواننده به کنه اندیشه او پی برده باشد. در مورد سایر پایه گذاران بنیاد علاءالدین نیز می توان به استناد کارنامه خود آنان صفحات زیادی را پر کرد.
روچیلد که در مقاله قبلی تا حدی به معرفی اش پرداخته شده، هم بنیادگذار «بنیاد یادمان شوآ»، موسسه پایه گذار علاءالدین است و هم مسئول انجمن فرانس- اسرائیل است . بطور اختصار فقط اشاره می کنم که در سایت این انجمن همه جنگ های اسرائیل به تفصیل امده است و شمار کشته شدگان اسرائیل (حتی قربانیان بمب گذاری ها) دقیقا بیان شده ولی به تلفات فلسطینیان و نیز اعراب که چند ده برابرند، کوچک ترین اشاره ای نشده است. این انجمن یکی از نیرومند ترین لابی های طرفدار اسرائیل در فرانسه است و از بزرگ ترین مدافعان بی قید و شرط سیاست های دولت اسرائیل است.
در مورد کوکیرمن، رئیس پیشین شورای نمایندگی انجمن های یهودیان فرانسه، نیز در مقاله گذشته مختصری بیان کرده ام. او یک بانکدار بزرگ، شریک کمپانی مالی روچیلد و بانک مرکزی اسرائیل است. او 95% مسلمانان فرانسه را یهود ستیز دانسته و بارها علیه روشنفکران و روزنامه نگارانی چون ادگار مورن، دانیل مرمه، دانیل سالناو و سامی نعیر به اتهام بی پایه یهود ستیزی به دادگاه شکایت کرده است و البته همه آنان همواره تبرئه شده اند! (به جز یک مورد. روزنامه لوموند و ادگار مورن به اتهام «افترای نژاد پرستانه»؟) او دارای بنیاد مالی قدرتمندی است که مرکزش در اسرائیل و ریاستش با پسرش است. او صهیونیست دو آتشه ای است و در سال 2003 از مخالفین ایدئولوژی صهیونیستی به عنوان اتحاد قهوه ای –سرخ- سبز صحبت کرد (اشاره به فاشیست ها کمونیست ها و مسلمانان)!
چنین شخصیت هائی با چنین افکاری، به استناد هدف هایی که سرلوحه علاءالدین قلمداد شده، قرار است «روابط مسلمانان و یهودیان» را ارتقا دهند و نه فقط «مبارزه با یهودستیزی» را، آن طوری که شفیق در مقاله اش مدعی شده است.
تمام مطالبی که در مقاله خود آورده ام، مستندند و خواننده می تواند به سایت های خود دو بنیاد و یا مراجع دیگر یادشده در مقاله مراجعه کند. اسامی اعضای هیئت مدیره علاء الدین را بدون هیچ تفسیری آورده ام، به نقل از سایت علاءالدین. حالا اگر کسی ازاین که دیگران از عضویتش در هیئت مدیره این بنیاد مطلع شوند، چنان برآشفته می شود و خود را مجبور می بیند که به توجیه فعالیتش به پردازد، دیگر ربطی به نویسنده این سطور ندارد. این که بنیاد فوق از وزارت دفاع فرانسه کمک مالی دریافت می کند واقعیت آشکاری است که حتی نویسنده مقاله " قبای دفاع از خلق فلسطين و دم خروس يهودی ستيزی! " انکارش نکرده است. در این رابطه یک پرسش و یا بهتر بگویم یک مشکل معرفتی برایم پیش آمده بود که ناتوان از حلش بودم و به همین خاطر در مقاله ام از خواننده کمک طلبیدم. من تا قبل از مقاله شفیق رابطه ای بین وزارت دفاع فرانسه و کمک به یک بنیاد فرهنگی را نفهمیده بودم، آن را به حساب کند ذهنی نویسنده این سطور باید گذاشت. به شکرانه "دم جوجه مرغ" های وزارتی پرسش من پاسخش را یافت.
در فاصله بین دو نوشته ام، سایت علاءالدین (فقط در بخش به زبان فرانسه اش)، گزارشی دارد از ملاقات مسئولین «طرح علاءالدین» با کمیسیون امور خارجه کنگره آمریکا. آن ماری روکولوسکی، رئیس پروژه علاءالدین، همراه با ژاک آندرانی و تنی چند از همکاران آن ها در واشنگتن مهمان ایله آنا روس لهتینن رئیس کمیسیون امورخارجه کنگره آمریکا بودند. به استناد گزارش علاءالدین، موضوع این نشست عبارت بوده از گسترش برنامه های آموزشی و فرهنگی مختلف علاءالدین برای مبارزه با "نارواداری" (intolérance)، از طریق ترجمه اسناد به عربی، فارسی و ترکی. رئیس کمیسیون ضمن ستایش از مهمانان فرهنگ دوست اظهار می دارد: "فعالیت قابل تحسین شما از پشنیبانی کامل آمریکا برخوردار است". جالب این که این طرح جدید که قرار است به کمک کنگره آمریکا فرهنگ رواداری را در میان عوام الناس فارسی زبان، ترک و عرب اشاعه دهد، حتی خبرش در بخش های فارسی، ترکی و عربی سایت بنیاد نیامده است! نیازی به تفسیر بیشتر نیست. کنگره آمریکا نگران «بهبود روابط مسلمانان و یهودیان» است. در واشنگتن برای علاءالدین مهمانی ترتیب می دهند. طرح فرهنگی امریکایی- اسرائیلی شکل می گیرد. بودجه ای هم به آن اختصاص می دهند. عده ای هم به نان و آبی می رسند. تا کور شود چشم بخیل! آیا بین این طرح فرهنگی و طرح پیش برد حقوق بشر آمریکایی، با اختصاص 100 میلیون دلاری به آن توسط کنگره آمریکا به بنیادهای رنگارنگ ایرانی شباهتی نمی بینید؟ پس از اتهام یهود ستیزی منتظر کشف اختلال روانی "پارانویا" بودنم هم هستم.
مسئله من یافتن دلایل تلاش موسسات طرفدار اسرائیل و سخنگویان صهیونیسم در جذب ایرانیان است. وظیفه آنان هم این است که ما را در رسیدن به این هدف یاری دهند و توضیح دهند که چرا با چنین محافلی، برای چه اهدافی و درازای چه پاداشی همکاری می کنند؟ چرا یک حقوقدان ایرانی ابزار تبلیغاتی تلویزیون دولتی اسرائیل می شود؟ چرا آن فردی که تا چند سال پیش کتاب های ضد صهیونیستی منتشر می کرد به محض آن که در خیابان های تهران برخی از افراد ناآگاه به صرف مخالفت با رژیم شعار "فلسطین را رها کن" سردادند، از هول حلیم تو دیگ افتاد و نه تنها به دنبال آن ها راه افتاد بلکه در تظاهراتی که در پاریس علیه رژیم سازمان داده شد، برای سخن رانی از برنار هانری لوی، صهیونیست و جنگ طلب شناخته شده فرانسوی دعوت می کنند. و زمانی هم که با مخالفت ایرانیان مترقی روبرو می شوند، برای بیرون راندن آن ها از صفوف تظاهرات به روش های فیزیکی متوسل می شوند. (بد نیست یادآوری کنیم که روز چهارم ژوئیه برنارهانری لوی دعوت به تظاهراتی علیه رژیم دیکتاتوری بشار اسد کرده بود، اما مخالفان سوری ، این «فیلسوف» را به خاطر دشمنی با حقوق فلسطینیان بایکوت کردند*. خانم سهیر الاتاسی چهره معروف اپوزیسیون داخل کشور سوریه از مخفی گاه خود نوشت:«فردی که دشمن حقوق یک ملت [فلسطین] است، نمی تواند ادعای پشتیبانی از انقلابی را بکند که بر همان حقوق متکی است.». درس خوبی است برای بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی). این مروجین دموکراسی حتی دست به دامن پلیس فرانسه هم می شوند و با این کار خود مضحکه پلیس می شوند، چرا که در فرانسه کسی را نمی توان از تظاهرات بیرون راند. درست است که در دوران جهانی شدن بسر می بریم. آن ها خیابان های پاریس را می خواهند شبیه خیابان های تهران کنند و نه عکس آن!
معیار من در داوری افراد و سازمان ها نه باورهای دینی شان است و نه ایدئولوژی شان، بلکه سیاست ها و اعمال آن هاست. استفاده ابزاری از قربانبان جنایات نازی ها برای پوشاندن اهداف واقعی، که دست کمی از نحوه برخورد نازی ها ندارد، از روش های کهنه شده تبلیغات صهیونیستی بوده است. انتقاد من از سیاست دولتی است که گیدئون لوی نویسنده و خبرنگار سرشناس هارتس، پس از مشاهده جنایت ارتش اسرائیل در غزه، در مقابل تلویزیون فرانسه اعلام می کند که «از اسرائیلی بودن شرم دارم» و بعدها هم آن را در سخنرانی هایش تکرار می کند. اسرائیلی های شرافتمندی چون او جانب عدالت را گرفته و از حکومت های اسرائیل خواسته اند که اعتراف کنند که برپا شدن این دولت، به بهای چه خون هائی و آوارگی چه ملتی تمام شده است؟ آیا آنان نیز «یهود ستیزند»؟
همان طوری که در مقاله قبلی نیز اشاره کردم، کتاب با ارزش پریمولوی در خدمت سیاست های دیگری است. من در سال 2001 صفحاتی از این کتاب را برای آشنائی ایرانیان ترجمه کردم و خوشبختانه هم اکنون کل کتاب در اختیار خوانندگان فارسی زبان قرار دارد.
من درک نمی کنم که چرا به جای پشتیبانی از اسرائیلیان صلح طلبی چون اوری آونری، ایلان پاپه، گیدئون لوی، امیره هس، شلومو ساند، میشل وارشووسکی، ایال سیوان، ... و پیوستن به صفوف انجمن های صلح طلبی چون "اتحاد یهودی فرانسوی برای صلح" ، در خدمت نهادهای ارتجاعی شناخته شده درمی آئیم. نهادهایی که دست در دست دولت اسرائیل دارند، در سطح جهانی از ارتجاعی ترین جناح های سیاسی حمایت می کنند، ونظریات فلسفی جنگ طلبانی نظیر برنار هانری لووی را تبلیغ می کنند؟ مسئله هولوکاست و یهودستیزی را بهانه ای برای سیاست های ارتجاعی خود نکنیم. اگر باور ندارید به سایت سفارت اسرائیل در فرانسه مراجعه کنید و رجز خوانی اش درباره علاءالدین.
تکرار می کنم که اگر جمهوری اسلامی پرچم دفاع از فلسطین را بلند می کند، نه به خاطر حمایت مردم آواره و مظلوم فلسطین بلکه به خاطر کسب پایگاهی در منطقه با اهداف سیاسی و نظامی و در پی کسب موقعیت نفوذی است و تازه فقط به سازمان هائی کمک می کند، که در خدمت سیاست های رژیم هستند والا در این سی و چند سال گذشته همواره چوب لای چرخ جنبش راستین فلسطینی کرده است.
دشمنی جمهوری اسلامی و احمدی نژادها با اسرائیل نباید موجب دوستی ما با دولتی شود که ، به رغم ده ها قطع نامه سازمان ملل متحد، کماکان سرزمین دیگران را در اشغال خود دارد و همواره با هر برنامه صلح راستینی مخالفت کرده است. نمونه بارز آن مخالفت اخیر نتان یاهو با طرح صلح اوباما است (گذشته از مانورهای رئیس جمهور آمریکا و نقشه های آن کشور): یعنی، هم مخالفت با ایجاد دولت فلسطین در مرزهای 4 ژوئن 1967 با پایتختی بیت المقدس شرقی و هم مخالفت با پایان دادن به شهرک سازی مستعمراتی در سرزمین های اشغالی کرانه باختری رود اردن. نتان یاهو در واکنش به طرح صلح اوباما در عین آن که منکر اشغال کرانه باختری توسط اسرائیل می شود، از این سرزمین ها نه با اسمی که همه دنیا از دیر باز می نامندش بلکه با نام توراتی اش یاد می کند!
در مقاله پیشین، هدف های دو بنیاد فوق الذکر را با استناد به نوشته های خود آنان نشان دادم. امید است که در این نوشته با معرفی بهتر گردانندگان این بنیادها، موفق شده باشم نشان دهم که چنین نهادها و شخصیت هائی کاملاً در خدمت صهیونیسم بوده و بی چون وچرا جزئی از لابی طرفدار اسرائیل می باشند.
یک ایرانی آزاده نمی تواند در حمایت از مبارزات مردم ایران با نیروهای استعماری وابسته به جهانخواران مرزبندی نکند. همکاری با نهادهای وابسته با آنان نه تنها به سود جنبش دموکراتیک مردم ایران نیست، بلکه به مثابه خنجر از پشت زدن است. ایران آزاد آتی به مداخله بیگانه و امپریالیست ها و دموکراسی صادراتی- نظامی از نوع عراقی و افغانی نیازی ندارد. در عین آن که باید با یهود ستیزی و انواع دیگر نژادپرستی مبارزه کرد، اما راه آن رفتن به زیر قبای طرفداران صهیونیسم و لابی طرفدار اسرائیل نیست. باید در مورد نسل کشی یهودیان سخن راند، نوشت و نفی گرایان را افشا کرد، ولی این امر به معجزه علاءالدین های بی چراغ لابی اسرائیل نیازی ندارد.
برای توجیه سیاست های خویش از آبروی دیگران مایه نگذاریم. بهتر است که در گزینش سیاست دقت کنیم.
پاریس، 6 ژوئیه 2011

۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

نژاد پرستی امپریالیستی اروپا و حراست از مرزهای رفاه

برای عبور از مرز به گذرنامه و روادید احتیاج است. این واقعیت را بویژه کسانی می دانند که از ترس جان بدون ورقه هویت کشورشان را ترک کرده و غیرقانونی وارد ممالک مرفه اروپائی شده اند. حال منظره ای را تصور کنید که کسی بدون گذرنامه و یا روادید بخواهد از مرز عبور کند. مامورین مرزی از ورودش به خاک خود جلوگیری کرده و در صورت اعتراض فورا وی را پس می فرستند و اجازه عبور به وی نمی دهند. حال تصور کنید که ده نفر با این شرایط می خواهند از مرز عبور کنند. مامورین مرزی با تجهیزات و لباسهای رزمی از ورود آنها جلو می گیرند و آنها را به منطقه بی طرف که در فاصله بین دو کشور است پس می فرستند. ولی اگر تعداد متقاضی ورود از صدها نفر به هزاران نفر برسد آنوقت یا باید مثل آمریکا میان مکزیک و ایالات متحده دیوار بکشند که چند برابر طویل تر و بلندتر از دیوار برلن است و مورد استفاده تبلیغاتی قرار نمی گیرد و یا دستور تیراندازی و کشتار صادر کنند. این وضعیتی است که امروز در مورد مهاجرین، فراریان از گرسنگی و بی خانمانی و یا طالبان کار در دموکراسیهای غربی پیش آمده است. البته دیوار بر دو نوع است، یکی دیوار برلن که ضد بشری بود و آقای ریگان از همپالکیش آقای گورباچف خواست تا آنرا برچیند و دیگری دیواری بود که ریگانها میان رفاه آمریکا و فقر آمریکای لاتن در مرز مکزیک کشیدند و یا دیواری که آمریکائی ها بین کره شمالی و جنوبی بعد از جنگ جهانی دوم در جنگ سرد کشیدند و یا دیوار حایل اسرائیلیها که با غصب سرزمینهای فلسطینی پشت آن پنهان شده و بدور فلسطینیها کشیده و آنها را زندانی کرده اند. ما از دیوار نامرئی میان فقر و ثروت سخن نمی گوئیم، دیوارهای ما مرئی و غیر قابل انکار است.
اروپا با مشکلی روبرو شده که نتیجه سیاست غارتگرانه و اعمال امپریالیستهاست و نقاب بشردوستی آنها را به زیر می کشد. هر ساله هزاران نفر مردمان فقر زده آفریقا به مرزهای جنوبی اروپا هجوم می آورند. دیگر ممکن نیست از آنها تقاضای روادید کرد و آنها را پس فرستاد، زیرا آنها بر قایقهای ماهیگیری غیرقابل بازگشت و به سخنی یکطرفه که بیش از ظرفیتشان انسان بار کرده اند و مبالغ زیادی اخاذی کرده اند، دل بدریا زده و به امید خوشبختی خود را به امواج دریا و مسیر باد سپرده اند. آنها که از جانِ این ها ثروت می اندوزند، خود بیچارگانی هستند که قربانی نظام غارتگرانه امپریالیستی هستند و برگور دیگران خانه های گلین می سازند و با زندگی دست و پنجه نرم می کنند. همه آنها گرسنه اند، تشنه اند و چند نسل با هم براه می افتند و بهم قوت قلب می دهند و یا در گروههای خانوادگی سرنوشت خویش را بهم پیوند می زنند تا به مقصد نامعلومی برسند و یا جوانان، امیدهای نان آور خانواده ها هستند که بی دورنما به مصداق هر چه بادا باد براه افتاده اند تا شاید با دستان پر برگردند و یا با فروش نیروی کار خود مخارج بستگان خویش را در آفریقا تامین کنند. چه قدرتی می تواند از آنها خواهش کند که برگردند؟ کسانیکه جان بر کف بر قایق نشسته و دل به فرمان باد سپرده اند و تصمیم دارند از زندگی بد بیشتر از مرگ بترسند چگونه قادرند به بازگشت تن در دهند. آنها بین مرگ و ادامه زندگی یکی را انتخاب کرده اند. راه آنها بدون بازگشت است و سرنوشت همه آنها غم انگیز. ما نمی دانیم قدرت تخیل خوانندگان ما به کجا قد می دهد. منظره ای را تصور کنید که زن و مرد و بچه در قایقهای مستعمل و از کار افتاده بدون وسایل ایمنی، بدون آب و غذا سوار شده اند و در شب براه افتاده از سوز سرما می لرزند و تا نگاه می کنند آب می بینند و آب. صدای موج دریا برای آنها مانند کسانیکه با خیال راحت در ساحل نشسته اند خوش آیند نیست. آنها تنها چشم به جلو دوخته اند و به آینده خویش می نگرند و کسانی را که در کشتی می میرند بدریا می افکنند. رسانه های گروهی کودکی را در آغوش مادرش نشان می دادند که مادرش بدور کمر وی کمر بند نجات بسته بود تا وی حداقل به ساحل نجات برسد. کمربند نجات آن دختر بطریهای کوکاکولا و بطریهای خالی آب آشامیدنی در بسته بود که بهم گره کرده بودند. نشریه لوموند دیپلماتیک این وضعیت غیر انسانی را چنین توصیف کرد:  
" شب سیاهی بود، بی مهتاب. باد با شدت صد کیلومتر در ساعت می وزید و امواج ده متری را با صدایی رعب آور به بالا پرتاب می کرد و بر قایقی چوبی می کوبید که با صد و یک سرنشینی که از گرسنگی می گریختند، ده روز پیش از آن، از خلیجی در موریتانی حرکت کرده بود. بر اثر معجزه ای غیر منتظره، طوفان قایق را به صخره ای در ساحل «ال مدانو» درجزیره کوچکی از مجمع الجزایر قناری پرتاب کرد. مامورین اسپانیولی، اجساد سه نوبالغ و یک زن را درآنجا یافتند که از تشنگی و گرسنگی جان باخته بودند.
همان شب، چند کیلومتر آن طرفتر، روی ساحل «ال هیرو» یک قایق دیگر، با شصت مرد، هفده کودک و هفت زن به خشکی نشست؛ آنها به ارواحی می ماندند که در مرزهای احتضار نوسان داشتند. در همان زمان، اما این بار درساحل مدیترانه، ماجرای دردناک دیگری اتفاق افتاد: در صد و پنجاه کیلومتری جنوب مالت، یک هواپیمای مراقبتی-تجسسی متعلق به سازمان «فرونتکس»، قایقی لاستیکی که مملو از پنجاه و سه مسافر بود و احتمالا به سبب اشکال فنی موتور، درامواج متلاطم دریا سرگردان بود را شناسایی می کند. دوربین های هواپیما، کودکان خردسال و تعدادی زن را روی قایق صدمه خورده، نشان می دهند. خلبان هواپیما به پایگاهش در«والت» باز می گردد و به مسئولان مالتی اطلاع می دهد. آنها به بهانه اینکه کشتی در منطقه ای سرگردان شده که «منطقه تجسس و کمک» مربوط به لیبی است، از هر گونه دخالتی سر باز می زنند. نماینده کمیساریای پناهندگان سازمان ملل خانم «لورا بولدینی» مداخله کرده و از مقامات مالتی تقاضا می کند تا قایق نجاتی به محل حادثه بفرستند. هیچ اقدامی صورت نمی گیرد. اروپا نیزعکس العملی نشان نمی دهد. و اینگونه رد کشتی شکستگان از دست می رود. چند هفته قبل از این حادثه نیز، یک قایق کوچک بادبانی حامل صدها پناهنده افریقایی که از گرسنگی می گریختند و به سمت جزایر قناری حرکت می کردند، در جریان شدید آبهای سنگال غرق شد و تنها دو نفر زنده ماندند.".
تا کنون 16000 نفر جان داده اند و هر روز آبهای دریای مدیترانه صدها گلهای پرپر شده را در دل خود می گیرند. مراسم تدفین آنها کم خرج است. کسی از این فاجعه دم نمی زند و بر رویش سرپوش می گذارد تا مردم کمتر وجدانشان ناراحت شود. ولی پرسش این است که دلایل این هجوم انسانی چیست و این بشر دوستی و لیبرالیسم بورژوائی در کجا قرار گرفته است. گفته می شود که فقر و گرسنگی باعث این امر است و باید بهر صورت اقداماتی برای پیشگیری از فقر در آفریقا انجام داد. سخنان زیبائی است، ولی این کاری است که ممالک امپریالیستی از انجام آن طفره می روند. امپریالیسم برای کمک و رفع ستم پدید نیامده است تا ناجی بشریت باشد، خودش نوزاد حرامزاده سرمایه داری است که هدفش کسب سود حداکثر است. امپریالیسم فقر تولید می کند و ثروت می بلعد. دول غنی اروپا حتی وعده پرداخت کمک در جهت توسعه را که برای دلداری فقرا در مجامع رسمی و در پرتو نورافکنهای تبلیغاتی به آنها داده بودند، بدست فراموشی سپرده اند. آنروز که از نظر تبلیغاتی در مجامع عمومی به آن نیاز داشتند، زبانشان از حفره دهانشان یک متر بیرون آمده بود و امروز که آن نمایشات از خاطره ها محو شده و نتیجه ی لحظه ای خویش را ببار آورده است، آنرا به فراموشی سپرده اند. حال بعد از مدتها چه کسی می تواند از آنها بازخواست کند و یا خُلف وعده آنها را که جدید نیست برخشان بکشد. آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.
حال بدنبال ریشه ها برویم. ممالک غنی اروپا یعنی امپریالیسم اروپا در رقابت با امپریالیسم آمریکا بر سر تولید مواد غذائی در جنگند و مانع می شوند تا کشاورزان آفریقائی بتوانند محصولاتشان را به اروپا صادر کنند و از قبل کاری که می کنند، بتوانند زندگی کنند. در عوض کنسرنهای بزرگ توریستی اروپا و آمریکا در آفریقا سرمایه گذاریهای کلان می کنند تا پولی را که توریستهای اروپائی به این کشورها می برند با بهره فراوان از آن ممالک خارج کنند. آفریقا مملو از مواد اولیه است، از طلا، الماس، نفت، کبالت، اورانیوم گرفته تا سایر فلزات نادر رنگی که توسط ممالک امپریالیستی به شیوه های استعماری غارت می شود. امپریالیستها برای حفظ این وضعیت رژیمهای مستبد و خود فروخته را در آفریقا مورد تائید و پشتیبانی قرار می دهند و جنبشهای اعتراضی و رژیمهای ملی را سرکوب می نمایند.
سرمایه داران شرکتهای عظیم امپریالیستی بخش یزرگی از مزارع ممالک آفریقائی را بیاری بانک جهانی و صندوق بین المللی پول به کشتزارهای گیاهانی تبدیل کرده اند که از آنها بتوانند ماده سوختی برای تامین انرژی حرارتی در ممالک غربی تهیه کرده و بهای نفت را در بازار جهانی پائین نگه داشته و در رقابت در بازار کالاهای تولید شدهر خویش را ارزان تهیه کنند و بفروش برسانند.
دهقانان زمینهای خویش را ازدست داده اند و قادر نیستند برای تامین نیازهای اولیه زندگی و غذای خویش محصولات کشاورزی تولید کنند. دانه و بذرهای دست کاری شده کشاورزی و کودهای شیمیائی دست کاری شده، انحصار مواد غذائی را در اختیار کنسرنها قرار داده اند و دهقانان غذای کافی برای زندگی ندارند و روز به روز بیشتر به زیر بار قرض می روند بطوریکه مجبورند تمام زمینهای خویش را به سرمایه داران خارجی بفروشند.
در حالیکه سیاست صندوق بین المللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی این است که ممالک را وادار کنند از پرداخت یارانه به مردم خودداری نمایند در ممالک امپریالیستی عکس آن عمل می کنند و  با پرداخت مبالغ سرسام آور یارانه های دولتی به کشاورزان خود یعنی به کشاورزان اروپا و آمریکا مانع رقابت "طبیعی" شده و کشاورزان ممالک عقب مانده و به مفهمومی "دنیای سوم" در آفریقا و آسیا و آمریکای لاتن را ورشکسته می کند و ناچارند زمینهایشان را در اختیار کنسرنها قرار داده و آواره شوند.
آنها بیکار گرسنه فقر بی خانمان بوده و بر بخت بد در دنیای غیر امپریالیستی بدنیا امده اند و لذا ارزش انسانی ندارند.
امپریالیستهای اروپائی پرداخت یارانه به کشاورزان خویش را به این نحو توجیه می کنند که محصولات آمریکائی نیز با یارانه های دولت آمریکا تولید می شوند و در نتیجه قابلیت رقابتشان با محصولات اروپائی در بازار آزاد جهانی و در کادر قراردادهای سازمان تجارت جهانی که بر مانع گمرکی خط بطلان کشیده است بیشتر خواهد بود. عدم پرداخت یارانه به کشاورزان اروپائی یعنی تقویت قدرت کشاورزی آمریکا و انحصار محصولات غذائی توسط آمریکا. ولی این جنگ زرگری در حقیقت به ضرر منافع ممالک سه قاره است که به علت عقب ماندگی کشاورزی قدرت رقابت با محصولات غذائی اروپا و آمریکا و کالاهای حمایت شده آنها را ندارند. فقر در سه قاره برنامه ریزی شده است.
 نشریه لوموند دیپلماتیک در ماه آوریل 2008 تحت عنوان "پناهندگان گریخته از گرسنگی" نوشت: "دولت های صنعتی سازمان همکاری و توسعه اقتصادی در سال ۲۰۰۶، بیش از ۳۵۰ میلیارد دلار به عنوان یارانه و کمک به تولید و صدور، به کشاورزان و دامداران خود اعطا کرد. اتحادیه اروپا، به ویژه، با وقاحتی بیش از حد، سیاست دامپینگ(رقابت مکارانه)(کاهش عمدی بهای کالاها-توفان) را در کشاورزی پیاده می کند که نتیجه اش، نابودی منظم تولید کشاورزی مواد غذایی افریقا است. مثلا «سانداگا»، بزرگترین بازار تولیدات مصرفی روزمره افریقای غربی را در نظر بگیریم. «سانداگا» فضایی پر سرو صدا، پر از رنگ و بو و اعجاب آور در قلب داکار است. در آنجا می توان، بنا به فصل، سبزی و میوه فرانسوی، اسپانیایی، ایتالیایی، پرتقالی، یونانی و غیره را به یک سوم و یا نصف قیمت تولیدات محلی معادل آنها خرید.
چند کیلومتر آن طرف تر، زیر آفتاب سوزان، «ولف» کشاورز با زن و بچه هایش تا پانزده ساعت در روز زحمت می کشند... ولی کوچکترین شانسی برای به دست آوردن حداقل معیشت مناسب ندارند.
سی و هفت کشور از پنجاه و دو کشور افریقایی، تقریبا تنها از راه کشاورزی زندگی می کنند.
روی کره زمین، عده اندکی از انسان ها، مثل کشاورزانی چون «ولف» در سنگال، «بامبارگ» در مالی، «موسی» در «بورکینا فاسو» و یا «باشی» در «کیوو» تا این اندازه و در شرایطی به این سختی، کار می کنند. سیاست دامپینگ کشاورزی اروپایی، زندگی آنها و فرزندانشان را نابود کرده است."
امپریالیستها در این سالها تمام زمینه های مادی زندگی مردم آفریقا را از آنها گرفته اند. دزدان حقوق بشرِ دریائی با کشتیهای عظیم کنسرو سازی برای بلعیدن و صید ماشینی ماهی ها و سایر جانداران دریائی به آبهای ساحلی آفریقا هجوم می برند و ثروتهای دریائی این ممالک را می بلعند. قایقهای کوچک و مستعمل این ماهیگیران قدرت مقابله با این جهازات دشمنان را ندارد. کنسرنهای عظیم، ماهیگیران را بی ماهی کرده اند. این جنایات در پشت پرده انجام می شود ولی وقتی که مردم به جان رسیده سومالی، اسلحه بدست، با قایقهای کوچک موتوری به کشتیهای تجاری حمله می کنند و از آنها باج می گیرند، به آنها اتهام دزدان دریائی زده و ناوگان جنگی خویش را به منطقه گسیل می دارند تا به حمایت این ناوگانها در زیر لوای تامین امنیت، غارتگری ادامه یابد و نظارت سیاسی بر سایر ممالک غیر "دوست" در دریای عدن و شاخ آفریقا افزایش یابد. حال پرسش این است که دزدان دریائی واقعی چه کسانی هستند؟.
در ساحل عاج برای کشتزارهای سرمایه دارانِ کاکائو، به نیروی کار ارزان قیمت نیاز است. شاید باور نکنید ولی اگر تصاویر زنده و گزارشهای خبرنگاران از خود گذشته را ببینید، که پاره ای از آنها جان خویش را برای کشف حقیقت از دست داده اند، موی بر اندام شما راست می شود. آدمرباهای استخدام شده، فرزندان مردم را از مالی و بورکینافاسو و گینه می دزدند و آنها را در مزارع ساحل عاج به کار می گیرند. کشت کاکائو با نظارت نگهبانان، استعمال شلاق ونیروی کار کودکان ربوده شده تولید می شود و از این راه میلیاردها یورو و فرانک سوئیس به جیب سرمایه داران شکلاتی می رود و در ممالک مرفه شکلاتهای خونی رنگ با رنگ تیره و مزه های متنوع برای بهبود ذائقه کودکانِ بشردوستانِ کاغذی، بشردوستی لیبرالی، با بهای نازل به فروش می رود. بر تاریخچه واقعی تولید این شکلاتها خبرنگاران مزدور و سیاستمداران حقوق بگیرِ کنسرنها، سرپوش می گذارند تا کام مردم تلخ نشود. دبیرکل سازمان ملل صدایش در نمی آید و هر چند سال یکبار کنگره ای در مورد تضییق حقوق و کار کودکان و یا رفع گرسنگی در جهان ترتیب می دهد و اعلام می کند که تلاشهای ما بی فایده بوده است.
موسسه جهانی کشاورزی گرمسیری  The Internatinal Institute for Tropical Agriculture (IITA)بنا بر تحقیقاتی که در سال 2002 انجام داده بود نشان داد که 284 هزار نفر کودک در ساحل عاج، غنا، کامرون، گینه و نیجریه تحت شرایط خطرناک کار می کنند. مشتی اقلیت در دنیا، صف بی پایان اکثریت را غارت می کنند. ملتی که ملت دیگر را سرکوب می کند و استثمار می کند خودش آزاد نیست. بر آن ملت طبقات حاکمه ای تسلط دارد که ملت خودش را نیز استثمار می کند و همه را شستشوی مغزی می دهد.
حکومتهای جابر و خود فروخته این ممالک تحت سلطه، تنها باید بر اوضاع با خشونت مسلط باشند، تا اخبار این جنایات به بیرون درز نکند که چهره سرمایه داری اممپریالیستی را آلوده کند.
این حقایق بر همه سازمانهای حقوق بشر امپریالیستی و بر همه حکومتهای دموکراسیهای غربی روشن است و از تمام جریانات آن با خبرند.
حال برای مقابله با چنین وضعی وزرای داخله اتحادیه اروپا تصمیم گرفته اند به جای مبارزه با علتها، معلولها را نابود کنند. فورنتکس Frontex نیروی حراست خارجی ترین مرزهای اروپائی است و باید با هر وسیله ای بدور از چشم افکار عمومی و رسانه های گروهی از پیاده شدن پناهندگان و مهاجرین آفریقائی به خاک اروپا جلوگیری کند و نگذارد پایشان خاک اروپا را لمس کند.
خانم سسیلیا مالمستروم Cecilia Malmström  دبیر داخلی اتحادیه اروپا در اکتبر سال 2010 با رژیم لیبی آقای قذافی که آنروز متحد آنها بود قراردادی بست که آنرا "گام فرسنگی در مبارزه با مهاجرت غیرقانونی" خواند و مبنی بر آن باید 50 میلیون به رژیم لیبی می دادند تا شر مهاجرین سیاه را از سر اروپا کم کند.
رژیم قذافی زندانی در جنوب لیبی ساخت که این بی پناهان را بعد از دستگیری در آنجا زندانی می کرد تا پایشان به اروپا نرسد و دستکشهای سفید بورژوازی اروپا لکه دار نشود. معمر قذافی به هر صورت در اجرای حقوق بشر بدنام بود و می شد همیشه مدعی گشت که روح ما اروپائی هایِ متمدن هرگز از رفتارغیر  انسانی وی در این اردوگاهها خبر نداشته است. می شد همه کاسه کوزه ها را بر سر قذافی شکاند و مسئولیتها را بر سر وی خراب کرد. این مامورین بگیر و ببندِ قذافی بودند که کار فرونتکس را انجام می دادند. یک گروه شکار انسانی ولی با ماهیت عربی. حال همان قذافیِ مورد لطف اروپا، تنها به خاطر دستور کشتار 600 نفر، جنایتکار جنگی محسوب شده و باید در دادگاه قلابی کیفری جهانی محاکمه شود. قذافی تا زمانیکه ماموریت سرکوب پناهندگان را داشت دوست و یار غار اروپا بود و حال که با آنها در افتاده است، نام جنایتکار جنگی بخود گرفته است. معلوم نیست چرا کسی آریل شارون و ایهود اولمرت را بخاطر جنایتشان در نوار غزه و فلسطین محاکمه نمی کند.
فونتکس پلیس و یا مامور حراست خارجی ترین مرزهای اروپاست که با همکاری همه ممالک اروپائی بوجود آمده است. هدف این پلیس ممانعت از ورود پناهنده گان و گرسنگان ممالک آفریقائی در دریای مدیترانه به اروپاست. این ممانعت از طریق غرق کشتیهای آنها با شلیک گلوله به ته کشتیها که غرق شوند انجام می گیرد. درست خواندید بهمین سادگی است.
نشریه لوموند دیپلماتیک در شماره آوریل ٢٠٠٨ تحت عنوان "پناهندگان گریخته از گرسنگی" به قلم جان سیگلر  Jean ZIEGLER  می نویسد: " ... اروپا، برای دفاع از خود در مقابل این مهاجرین، سازمان نظامی نیمه مخفی ای به نام "فرونتکس"(محافظ مرز) به وجود آورده است. این سازمان «مرزهای خارجی اروپا» را اداره می کند.
آنها دارای کشتی های سریع السیر و مسلحی هستند که می توانند حرکت قایق ها را در وسط دریا متوقف سازند و همچنین مجهز به هلیکوپتر های جنگی، ناوگانی از هواپیما های مراقبتی هستند که مجهز به دوربین های بسیار حساس و دقیق با دید شب، رادار و ماهواره و دیگر تجهیزات سطح بالای مراقبت های الکترونیکی از فاصله دور نیز هستند.
"فرونتکس" همچنین، در خاک افریقا اردوگاه هایی برای نگه داری پناهندگان گرسنگی که اغلب از کشور های افریقای مرکزی، شرقی و یا افریقای استرال، چاد، جمهوری دمکراتیک کنگو، بروندی، کامرون، اریتره، مالاوی، زیمبابوه...می آیند، ساخته است. آنها اغلب، یکی دو سال در داخل قاره آفریقا در راه اند و به طرق موقتی امرار معاش می کنند و از مرزهای داخلی عبور کرده و به تدریج تلاش می کنند خود را به یکی از این سواحل برسانند. به محض رسیدن به این سواحل، مامورین فونتکس و یا همکاران محلی شان آنها را متوقف و دستگیر می کنند و از رفتن آنها به سمت بنادر آتلانتیک و یا مدیترانه ممانعت به عمل می آورند. با در نظر گرفتن مبالغ هنگفتی که فرونتکس به روسای کشور های افریقایی می پردازد، تعداد کمی از این مسئولان مانع ایجاد این اردوگاه ها می شوند."
همه علوم در خدمت آدمکشی به کار گرفته می شود. توسط ماهواره (جی. پی. اس.) این دولتها قادرند با شناسائی تفاوت درجه حرارت بر سطح آب تشخیص دهند که در کدام مختصات جغرافیائی دریای مدیترانه، قایقهای گرسنگان و سرگردانان گرفتار توفان شده و در شرف غرق شدن هستند. آنها حتی تعداد پناهجویان را می توانند حدس زنند. ولی بی تفاوت از کنار آن می گذرند و دستور می دهند که کشتیهای "نجات"به سمت استمداد جویان نروند تا غرق شوند. در بعضی موارد با بدنه کشتیهای خود به آنها تنه می زنند تا کشتیهایشان خورد شده و پناهجویان در آب غرق شوند. هم اکنون بحران روحی دامن پاره ای از این مجریان مستقیم را فرا گرفته است. سیاستمداران و همه آنها که رفاه خود را مدیون غارت سایر ممالک اند و خوشبختی خویش را بر بدبختی اکثریت انسانها بنا کرده اند و به این امر نیز واقفند، خود را در پشت آینده نگری و حفظ تمدن اروپا و رسالتی که در این زمینه برای نسلهای بعدی بعهده دارند، پنهان می کنند. این چه تمدن و رسالتی است که با خونسردی و بدون عذاب وجدان دسته دسته نیازمندان را می کشد تا از شر "کثافتشان" خلاص شود ولی خطابه های غرا در مورد حقوق بشر در مجالس سخنرانی و نشستهای جهانی می کند. مخالف حکم اعدام است، ولی خفه کردن آفریقائی را اعدام نمی داند. حاضر است همه نامه های سرگشاده برای برچیدن حکم اعدام را امضاء کند، ولی حاضر نیست یکی از این قایقهای توفان زده در مدیترانه را که مملو از زن و کودک است که تقاضای کمک دارند نجات دهد. واقعا این آدمها چه انسانهائی هستند که تا به این حد وحشی و بی وجدانند. اینها محصولات جامعه سرمایه داری هستند که بر اساس اصل تنازع بقاء زندگی می کنند. بِدَر تا دَریده نشوی. این است قانون اساسی زندگی آنها. وجدان خود را با این توجیه که سایرین انسانهای پست ترند، تسکین می دهند تا خاطرشان در هنگام صرف غذا و یا عشقبازی با معشوقان تلخ و مکدر نشود. راحت واقعیات را پس می زنند و ریاکارانه خود را با انساندوستی صوری قانع می کنند.
 
در اینجا ما با تفاوت ماهیت طبقاتی حقوق بشر خواهی لیبرالی و حقوق بشر خواهی کمونیستی روبرو می شویم که حقوق بشر را زمانی تحقق یافته می دانند که جامعه در مجموع خود آزاد شود و نیازی نباشد که کشتیها و تانکها و سربازان به آفریقا گسیل شوند و قتلگاهها بیافرینند. تنها در جامعه بی طبقه که در آن جائی برای ستم طبقاتی نیست، حقوق بشر می تواند شکوفا شود و اشکال گوناگون اعدام از میان برود و از پوسته ریاکاری بدر آید و انسان به انسان واقعی بدل شود. و در آن دیگر نیازی نباشد تا مغز کسی شستشو شود.
و اینجاست که باید به ایرانیان اپوزیسیون لیبرال برخورد کرد که هم مسئله حقوق بشر و هم اعدام و نظایر آنها را از مجموعه نظام طبقاتی و امپریالیستی جدا کرده و بطور انتزاعی در موردش بحث می کنند. آنها که خود را مدافعان حقوق بشر جا می زنند، دستشان به خون ملتهای آفریقا و آسیا و آمریکای لاتین آلوده است و آن ایرانیهائی که خودشان را حامی حقوق بشر جا می زنند اگر در مبارزه شان در این راه از افشاء امپریالیستها طفره روند آنوقت دستشان بخون مردم آفریقا و عراق و افغانستان و فلسطین آلوده است.
همه کسانیکه دم از حمایت از حقوق بشر می زنند، اگر آنرا جدا از مبارزه ضد امپریالیستی طرح کنند، یا آنکه از نظر سیاسی نادانند و یا می دانند که صرفشان در مخالفت و افشاء امپریالیستها نیست، زیرا از فردا عکسهایشان در مطبوعات و رسانه های امپریالیستی بازتاب نیافته و نامشان بر سر آنتنها نمی رود. آنوقت دیگر در مجامع  جهانی کسی به آنها جایزه نمی دهد  و این دستهای خونین برایشان دست نمی زنند. کسی که حاضر نباشد از حداقلی از رفاه خود، برای زنده بودن دیگران، بگذرد نشاید که نامش نهند آدمی. این عده از اپوزیسیون به ساتَرِ عورت امپریالیستها بدل شده اند و در آینده ایران خوراک انقلاب مخملی ایران هستند. از همین الان دارند آنها را توی پوست پیاز می خوابانند. حمایت از حقوق بشر تجزیه بردار نیست و نمی شود آنرا از مبارزه با دشمنان بشریت جدا کرد. اپوزیسیون لیبرال ایران که حقوق بشر را به خوب و بد تقسیم می کند اپوزیسیونی نیست که قابل اعتماد باشد. نمی شود مخالف نقض حقوق بشر در ایران بود ولی بر جنایات صهیونیستها در فلسطین و نوار غزه و یا رفتار با سیاهان آفریقا در دریای مدیترانه و یا رفتار با زندانیان گوانتانامو و ابو غریب و بکرام چشم بست. دیگر نام این فعالیت را باید کاسبکاری سیاسی گذاشت که در نزد مردم ما پشیزی ارزش ندارد.
*****
بر گرفته ازتوفان شماره  136  تیر ماه  1390  ماه ژوئیه 2011،  ارگان مرکزی حزب کارایران
صفحه حزب کار ایران (توفان) در شبکه جهانی اینترنت. www.toufan.org
نشانی پست الکترونیکی(ایمیل).                                                                                                        toufan@toufan.org

۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

سوریه به کجا می رود؟

درحاشیۀ نشست اپوزیسیون سوریه در ترکیه

تظاهراتﻫﺎﯼ ضد دولتی درسوریه هم چنان ادامه دارد.این مبارزات که با الهام از انقلاب تونس و مصر آغازیدن گرفت رژیم مستبد بشار اسد را شدیداً در تنگنا قرارداده است.رژیم دیکتاتوری سوریه تا کنون جز سرکوب و ارعاب پاسخ دیگری به خواستهﻫﺎﯼ مردم نداده است.مطالبات مردم در کلییتﺍش دموکراتیک و علیۀ زورگوئیﻫﺎﯼ نظامی است که ظاهراً شکل جمهوری دارد اما عملکردش موروثی سلطنتی است و با یک رژیم متعارف دموکراتیک فرسنگﻫﺎ فاصله دارد. رژیم بشار اسد ناتوان از پاسخ به مطالبات مردم به چماق و کشتارمتوسل شده و عملا ًزمینۀ دخالت امپریالیستﻫﺎ در امور داخلی سوریه را فراهم آورده است. امپریالیستﻫﺎ با دامن زدن به بحران سوریه و تبلیغات سرسام آور در مورد نقض حقوق بشر در این کشور و حمایت از آن بخش از اپوزیسیون خود فروخته که از سیاستﻫﺎﯼ استعماری الهام می گیرد گام به گام در پی تحقق همان سناریوئی است که در لیبی جریان دارد. طرح پیشنهادی محکومیت دولت سوریه در شورای امنیت سازمان ملل متحد پیش زمینۀ این سناریو بود که با وتوی چین و روسیه مواجه گردید و آن را به شکست کشانید، تحریم اقتصادی سوریه توسط اتحادیۀ اروپا و تبلیغ محاکمۀ بشار اسد در دادگاه بینﺍلمللی لاهه ... همه درجهت همان سیاستی است که به منظور سرنگونی رژیم سوریه تدوین و طرح شده است. لیکن توطئۀ امپریالیستﻫﺎ و در رأس آن آمریکا به این زودیﻫﺎ پایان نخواهد گرفت و آنها برای مشروعیت بخشیدن به سیاستﻫﺎﯼ تجاوزکارانهﺍشان به رأی شورای امنیت سازمان ملل متحد نیازمندند تا در ادامۀ آن بتوانند تحت لوای دفاع از حقوق بشر و پیش گیری از قتل عام مردم سوریه به سوریه تجاوز نمایند و با سرنگونی رژیم بشار اسد رژیمی را در مسند قدرت بنشانند که حافظ منافع بی چون و چرای آنها در منطقه باشد.
اخیراً اپوزیسیون سوریه متشکل از چندین جریان سیاسی که در آنتالیا ــ ترکیه گرد آمدند مردم را فراخواندند تا با سرنگونی رژیم بشار اسد به نظام استبدادی و سرکوبگر او پایان دهند و زمینه را برای استقرار یک حکومت دموکراتیک و مردمی که از حقوق همۀ آحاد ملت، اعم از اقوام و اقلیتﻫﺎﯼ گوناگون ملی و مذهبی فراهم آورند. طبق قطعنامۀ پایانی این کنفرانس، ضمن حمایت و همدردی با مبارزات مردم سوریه اما مخالفت آشکار خود را نیزبا هر گونه دخالت نظامی خارجی اعلام داشته و از تمامیت ارضی میهن دفاع نموده است. لیکن بخشی از همین اپوزیسیون موافقت خود را با دخالت نیروهای خارجی در امور داخلی سوریه و محاکمۀ بشار اسد در دادگاه بینﺍلمللی لاهه اعلان داشته است. در همین رابطه یکی از هئیتﻫﺎﯼ نمایندگی این کنفرانس که پایگاه آن در واشنگتن است به نمایندگی از محمد آل عبدالله  به روزنامۀ گاردین چنین گفت:
» باید سیاست شورای امنیت سازمان ملل متحد در قبال معمر قذافی را به فال نیک گرفت. ما نیز به چنین قطعنامهﺍﯼ در مورد رژیم سوریه نیازمندیم. «
نیروئی که با اتکا به امپریالیسم و مزدوران خارجی به دنبال سرنگونی رژیم بشار اسد باشد ماهیتاً ارتجاعی تر و عقب مانده تر از رژیم کنونی سوریه است و نیروهای سالم و مستقل اپوزیسیون باید هوشیارانه حسابشان را از نوکران و نیروهای حامی امپریالیسم و استعماری جدا کنند و مستقلاً و با تکیه به مردمشان برای آزادی و دمکراسی برزمند.
امپریالیسم آمریکا با حمایت زیرکانه و کمک مالی به  بخشی از اپوزیسیون حامی استعمار نقابﻫﺎ را دریده و با اشک تمساح ریختن برای مردم سوریه به دنبال مداخلۀ مستقیم نظامی در سوریه است.حزب ما درمقالات گذشته به افشای این سیاست ارتجاعی و تجاوزکارانه پرداخته و آن را شدیداً محکوم کرده است. ما در مقالۀ توفان 135 خرداد ماه 1390 در مورد جاپای سازمانﻫﺎﯼ جاسوسی در سوریه نوشتیم که:
» در اواخر ماه آوریل 2011 مطبوعات جهان بر اساس اسناد منتشر شدۀه دولت آمریکا خبر دادند که از زمان دولت جرج بوش امپریالیست آمریکا مبلغ 6 میلیون دلار به اپوزیسیون خود فروختۀ سوریه برای سرنگونی رژیم سوریه کمک کرده است. مارک تنر Mark Toner سخنگوی ادارۀ خارجی آمریکا در مورد این کمکﻫﺎ اظهار داشت: "ما از سازمانﻫﺎﯼ گوناگونی که در سوریه، آزادی و دموکراسی طلب می کنند، حمایت می کنیم". روزنامۀ واشنگتن پست افشاء کرده است گردانندگان فرستندۀ تلویزیونی بارادا Barada که امواجش از لندن به سوریه ارسال می شود و با کمک مالی "سیا" در سال 2009 بنیانگذاری شده است از دریافت کنندگان این کمکﻫﺎ بودهﺍند. از آغاز شورشﻫﺎﯼ مردم در سوریه فعالیتﻫﺎﯼ این فرستنده بر اساس همان گزارشات گسترش فراوان یافته است. طبیعتاً چنین اپوزیسیون خود فروختهﺍﯼ که هوادار "دموکراسی" و ضد "استبداد" حزب بعث است، در قبال دریافت این کمک، حاضر نیست اشغال سرزمین سوریه را توسط اسرائیل محکوم کرده و جنایات صهیونیستﻫﺎ را افشاء کند. این اپوزیسیون همدست امپریالیست در منطقه است و در فردای تحولات سوریه هوادار استقرار رژیمی است که به مصالح ملت سوریه و خلقﻫﺎﯼ منطقه خیانت کند. در میان ما ایرانیﻫﺎ نیز از این قبیل اپوزیسیون وجود دارند که با دریافت کمک از سازمان سیا برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی خود را دموکرات جلوه داده ولی به اسارت ایران در فردای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی صحه می گذارند. «
حمایت از مبارزۀ مردم سوریه و ممالکی با همین ماهیت، متناسب با تحول و تکامل شعارها و خواستﻫﺎﯼ سیاسی ترقیخواهانه و انقلابی این جنبشﻫﺎ است. اگر قرار باشد در سوریه یک رژیم عقب ماندۀ مذهبی بر سر کار آید که خواستﻫﺎیش به مراتب عقب مانده تر از رژیم بشار اسد بوده و نه تنها حقوق دموکراتیک مردم را نادیده بگیرد، بلکه منافع ملی کشور و استقلال آن را نیز نابود سازد است و یا یک رژیم غیر مذهبی قدرت را کسب کند که همدست آمریکا در منطقه باشد و جای خالی حُسنی مبارک را پر کند، چنین جنبشی را نمی توان مورد حمایت قرار داد. محصولات این جنبش رژیمی است که از رژیم بشار اسد به مراتب ارتجاعی تر و عقب مانده تر و وابسته به امپریالیسم و نوکر صهیونیسم است. تنها جنبشﻫﺎئی در این ممالک از جمله سوریه قابل حمایتﺍند که حکومتی مترقی تر، پیشرفته تر و مقاوم تر و مبارز تر در مقابل امپریالیسم و صهیونیسم در مقایسه با رژیم کنونی سوریه بر سر کار آورند. یعنی حکومتی دموکراتیک و متکی بر مردم در عین حفظ جهات ضد صهیونیستی و ضد امپریالیستی این حکومت. روشن است که اعمال نفوذ اجانب در سوریه خطر پیدایش لیبی دیگری را در ابعاد وحشتناک تر در منطقه در پی دارد و این از نظر مردم سوریه و منطقه، پنهان نیست. بشار اسد با سرکوب وحشیانۀ مردم  فرصتﻫﺎﯼ طلائی فراوانی را برای ایجاد یک وحدت دموکراتیک در میان خلق سوریه از دست داده است. کشتار مخالفین که جنازهﻫﺎﯼ آنها برای امپریالیستﻫﺎ بیشتر سود آور است تا برای خود مردم، به انزوای بشار اسد و ضربه پذیریش بیشتر کمک می کند. تجربۀ سوریه و لیبی نشان می دهد که رژیمﻫﺎﯼ ولایت فقیهی که به مردمشان متکی نیستند حتی قادر نخواهند بود از تمامیت ارضی کشورشان در مقابل دسیسهﻫﺎﯼ امپریالیستی دفاع کنند و مردم این کشورها سرانجام این رژیمﻫﺎ را سرنگون خواهند ساخت. روش این دولتﻫﺎ در اِعمال استبداد در درون کشور، وضعیت سیاسی را به بن بست می کشاند و دست نیروهای مترقی درون این ممالک را می بندد و امکان مانور سیاسی را برای آنها به شدت سخت می سازد.
وظیفۀ مارکسیست لنینیستﻫﺎﯼ سوریه است با دخالت فعال در جنبش ضد اختناق و دیکتاتوری و پیوند مطالبات دموکراتیک مردم با مبارزۀ ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی مهر خود را بر جنبش بکوبند و آن را به سرمنزل مقصود رهنمون سازند. تنها شرکت نیروهای انقلابی و به ویژه مارکسیست لنینیستﻫﺎ در این جنبشﻫﺎ و تلاش برای کسب رهبری آنهاست که تضمین پیروزی این جنبشﻫﺎ خواهد بود. این جنبشﻫﺎ باید با جنبش طبقۀ کارگر برای رهائی خویش پیوند بخورند.
وضعیت سوریه و لیبی باید هشداری به رژیم سرمایهﺪاری جمهوری اسلامی ایران باشد. با سرکوب و آدمکشی نمی توان به بقاء حکومت کمک کرد. پافشاری بر سر غارت کشور و سرکوب مردم فضای عمومی را به نفع اشغال کشور توسط نیروهای بیگانه فراهم می سازد. وقتی مشتی مافیای در قدرت به خواست مردم تن در ندهند و از هیچ خودسری و بی قانونی و جنایتی رویگردان نباشند. وقتی جان مردم به لب رسید دیگر نمی توانند در شرایط خفقان و فقدان سازمانﻫﺎﯼ سیاسی مردمی، بین بد و بدتر مرز روشنی را تشخیص دهند و آن وقت آغاز فاجعه است و این رژیمﻫﺎ مسئول مستقیم این فاجعهﺍند که در تاریخ به زشتی از آنها یاد خواهد شد.

توفان الکترونیکی
نشریه الکترونیکی حزب کارایران
شماره60 تیر ماه 1390   ژوئیه 2011  toufan@toufan.org   www.toufan.org

۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

زندان، شکنجه ومرگ
 سه دهه رژیم اسلامی

به برکت رژیم تبهکار جمهوری اسلامی مصائب مردم میهن ما از اندازه بیرون است، آنها امنیت ندارند، وضع آموزش و بهداشت اسفناک است، مسکن ندارند و اجاره خانه سرسام آور است، از بی حقوقی و خودسریﻫﺎﻯ مافیای رژیم رنج می برند و سالﻫﺎست که از گرانی به ستوه آمدهﺍند و اکنون با اجرای طرح یارانه ها  قیمت کالاها به ویژه کالاهای مورد نیاز عمومی مانند نان، گوشت، حبوبات، میوه و سبزیجات، قند و شکر، و لبنیات وهمینطور آب و برق ... به طور سرسامﺁوری بالا رفته است  درحالی که دستمزد کارگران و زحمتکشان، حقوق آموزگاران و کارمندان  جزء دولت در سطح نازلی باقی مانده است. مردم ما به زحمت گذران زندگی خود و خانوادۀ خود را سرهم می کنند و اکنون در چنان تنگنائی قرارگرفتهﺍند که حتا تهیۀ نان خالی و سکونت در یک اطاق کوچک نیز از توانائی آنان بیرون است.
رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی یک رژیم مافیائی است و تا دلتان  بخواهد  دروغ می گوید و هیچ پاسخی برای نیازمندیﻫﺎﻯ ابتدائی مردم ندارد جز به کار گرفتن  زور و سرکوب و حفظ امنیت برای آقازادهﻫﺎ و سرمایهﺪاران گردن کلفت. تشدید بحران اقتصادی درایران وچگونگی راه خروج ازاین بن بست  و نابسامانی اجتماعی به تشدید نزاع درحاکمیت سیاسی انجامیده  و هردو جناح خامنه ای و احمدی نژاد علیرغم اختلافات آشکار بر سرچگونگی برون رفت ازاین بحران اما کوچکترین تردیدی در سرکوب وحشیانه مردم و تشدیدفضای ترس و ارعاب ندارند و متحد عمل میکنند. بازتاب تشدید سیاست چماق وسرکوب را می توان اینروها در بازداشتهای خودسرانه خبرنگاران ، وبلاگ نویسان و روشنفکران جامعه، صدور کیفر خواست، فشار بر زندانیان سیاسی ،اعدام ،فشار بر خانواده های داغدیدگان بویژه مادران عزادار پارک لاله ، فشار بر دانشجویان دانشگاهها و دستگیری فعالان کارگری مشاهده کرد.

هدی صابر روزنامه‌نگار زندانی و فعال ملی‌مذهبی شنبه (۲۱ خرداد) دراثر فشارهای زندان وایست قلبی جان باخت . هدی صابر و امیر خسرو دلیر ثانی یکی دیگر از فعالان ملی مذهبی در اعتراض به مرگ هاله سحابی در جریان برگزاری مراسم تشییع جنازه عزت الله سحابی از دهم خرداد دست به اعتصاب غذا زده بودند.
منصوره بهکیش از حامیان مادران عزادار روز یکشنبه ۲۲ خردادماه مورد یورش  ماموران وزارت اطلاعات قرار گرفت و همراه با تعدادی دیگر دستگیر و به بند ۲۰۹ زندان اوین شکنجه گاه وزارت اطلاعات منتقل گردید.او پیش از این به خاطر شرکت در اعتراضات مادران پارک لاله (مادران عزادار) دستگیر شده بود و چند روز پس از آن به دلیل بی گناهی آزاد شد. 6 تن از اعضای خانواده  منصوره بهکیش:زهرا بهکیش و همسرش سیامک اسدیان، محمود بهکیش،محمد بهکیش،محسن بهکیش و علی بهکیش همگی آنها در دهۀ ۶۰  توسط جمهوری جنایتکار اسلامی به  شهادت رسیدند. فعالین حقوق بشردرایران،دستگیری، بازداشت ،نگهداری در سلول انفرادی،بازجویی و تحت شکنجه روحی قرار دادن او را محکوم کرده اند خواستار اعزام مراجع بین بین المللی و بازدید از زندانهای قرون وسطائی و ضد بشری جمهوری اسلامی شده اند.
اعتصاب غذای ۱۲ زندانی سیاسی در اعتراض به مرگ هدی صابر و هاله سحابی و همینطور شهادت نامه 64 تن از زندانیان سیاسی بند 350 اوین درمورد  علت مرگ هدی صابر و اعتراض به اعمال وحشیانه و ضد انسانی  رژیم نسبت به زندانیان ازجمله حوادثی است که این روزها در عرصه داخلی و بین المللی بازتاب داشته است.

 محکوم کردن دکتر فریبرز رئیس دانا استاد د انشگاه و عضو کانون نویسندگان به یک سال زندان به اتهام  دفاع از کمونیسم و حمایت ازمحرومان جامعه وانتقادات شجاعانه  وی از سیاستهای نئولیبرالی  و طرح اجرای هدفمند کردن یارانه ها ... اینها همه سند محکومیت رژیمی است که بعد ازبیش از سه دهه درمسند قدرت نتوانسته به کوچکترین حقوق دمکراتیک مردم پاسخ گوید وچاره کار را زندان و شکنجه و اعدام می بیند. مردم کشور ما امروز در عرصه های گوناگون و متنوع با رژیم آدمخوار اسلامی درگیرند و با وی دست و پنجه نرم میکنند. این بگیر وببندها نشانه قوت نظام منفور ولایت فقیه  که حافظ منافع سرمایه داران و قشر نازک انگلی جامعه است نمی باشد. رژیم  سرمایه داری مافیائی جمهوری اسلامی درتمامی عرصه های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و بین المللی دربن بست و انزوا  بسر می برد  و خود را  درمقابل  اعتراضات مردم ضعیف می بیند. این رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی است که اکنون در موضع تدافعی قرار دارد و از آینده خود بیمناک است. رژیم درپی تدارک انتخابات مجلس وریاست جمهوری است و هیچ برنامه و راه حلی برای خروج ازاین بحران نداردو سرزمین ما را به جولانگاه مشتی اراذل و اوباش و آدمکش تبدیل کرده، راه رشد و ترقی را به روی مردم ایران بسته است، مبارزین را به شکنجه گاهﻫﺎﻯ کهریزک و اوین  می فرستد، دستش به خون گرامی ترین فرزندان خلقﻫﺎﻯ ایران آغشته است و هیچ درس عبرتی از رژیمهای منفور پهلوی و مبارک نگرفته و نخواهد گرفت. چنین رژیمی سرانجامی جز سرنگونی فضیحت بار ندارد.
 امروز برای پیشبرد امر مبارزه، تشکیلات و اتکاء به نیروی سازمانیافته و سراسری و جلب حمایت اقشار زحمتکش و جوانان و زنان مترقی و آزادیخواه امری ضروری است. بدون کوچک ترین تردید رژیم منحوس و مرتجع سرمایهﺪاری جمهوری اسلامی به زباله دان تاریخ خواهد پیوست. مهم تحقق کامل اهداف و آمال و آرزوهای تودهﻫﺎﻯ زحمتکش و آزادیخواه و مبارزی است که طی صد سالۀ اخیر از انقلاب مشروطه و جنبش ملی شدن صنعت نفت گرفته تا انقلاب 57 برای آن اهداف مبارزه کردهﺍند. مردم ایران از رژیم جمهوری اسلامی متنفرند و ارهر فرصتی سود جسته ، به میدان می آیند و اراذل و اوباش کاربدستان حاکم را به چالش میگیرند. تجربه جنبش عظیم 22 خرداد و سرکوب خونین آن نشان میدهد که مردم ایران هوشیارانه تراز گشته عمل می کنند و نمی خواهند تحت شعارهای بی محتوا به زیر بیرق کسانی روند که خواهان حفظ همین رژیم اند ودعوایشان با مستبدین حاکم نه برسرحقوق  پایه ای توده زحمتکشان بلکه بر سرقدرت و غارت ثروت بنفع جناحی از بورژوازی است. بی اعتنائی مردم به فراخوانهای رنگارنگ هواخواهان میرحسین موسوی بمناسبت دومین سالگرد 22 خرداد دلیلی براین مدعاست.
راه رستگاری مردم ایران برای برون رفت ازاین بن بست نه توهم به این جناح و یا آن جناح رژیم بلکه برچیدن کلیت نظام جمهوری اسلامی از طریق سازماندهی پایه ای و دراز مدت  درمحلات و کارخانه ودانشگاه.....وبا ایفای نقش اصلی و قاطع  و تعیین کنندۀ طبقۀ کارگر و رهبری حزب سیاسی او امکان پذیر است و راه دیگری متصور نیست.
 

نقل از توفان الکترونیک شماره 60 نشریه الکترونیکی حزب کارایران تیر ماه 1390
toufan@toufan.org