مقالات توفان ارگان مرکزی حزب کارایران شماره۳۱۷ مرداد ماه۱۴۰۵
را ملاحظه فرمائید
چهارمین پلنوم وسیع حزب کارایران(توفان) بعد از کنگره ششم با موفقیت برگزارشد
چهارمین پلنوم وسیع حزب کارایران(توفان) درماه گذشته پس ازکنگره ششم حزب در محیطی رفیقانه و با روحیه بالای کمونیستی، برگذار شد و با موفقیت در روند بحثهای تئوریک، سیاسی و سازمانی با نتیجه گیریهای مشخص و راه گشا، به پایان رسید.
از مدتها قبل لزوم تشکیل چنین نشستی به چشم می خورد. رویدادهای جهان و سرعت و شتاب تحولات در اطراف ما چه در عرصه ایران و چه در برخورد به تحولات بین المللی وخطر گسترش جنک علیه میهن ما به حدی است که برخورد عقاید و آراء و ایجاد همنظری سیاسی و اتخاذ تاکتیکهای مناسب بر پایه قبول ایدئولوژی مارکسیسم لنینیسم را طلب می کرد. چکیده مهمترین نکات بحث درپلنوم وسیع حزب به اطلاع خوانندگان نشریه توفان وهمه کمونیستها وانقلابیون ومیهندوستان می رسد:
دوم:جنگ تجاوزکارانه امپریالیسم آمریکا ورژیم صهیوفاشیست اسرائیل علیه ایران، ادامه جنگ این نیروهای تجاوزگر به کشورهای افغانستان، عراق، لیبی، سوریه، لبنان، یمن وجبهه مقاومت بویژه در فلسطین است. علاوه براین حزب کار ایران(توفان) تجاوز به ایران را از مدتها قبل، پیش بینی می کرد.امپریالیسم آمریکا برای حفظ نقش هژمونی خود و جبران ضعف اقتصادی در مقابل حریف قدرتمند خود، چین، جنگ را در دستور کار خود قرار داده است. جنگ اقتصادی در قالب تعرفه ها وجنگ نظامی علیه متحدین چین درقالب حمله نظامی به ونزوئلا و ایران برای کنترل انرژی و متوقف کردن پیشروی چین و جاده ابریشم ازشانگهای تا لیسبون است.هدف امپریالیسم آمریکا، اعمال سلطه نظامی، سیاسی و اقتصادی بر منطقه خاور میانه است و اسرائیل بزرگترین پادگان نظامی امپریالیسم آمریکا درغرب آسیا برای کنترل انرژی این منطقه وحفظ نظم نواستعماری وسلطه گرانه نقش ویرانگری ایفا می کند.
سوم:قریب به ۳۰ سال است که آنها، امپریالیست های غربی ودرراسش آمریکا با شخم زدن ۶ کشور در این منطقه، اکنون با تجاوز به ایران قصد دارند که کشور ما را نیز ازحیز انتفاع ساقط کنند. خوشبختانه ایران به رغم همه ضعفها وتعلل سیاسی قادرگشته است تااین لحظه،به لحاظ نظامی، نه تنها ایستادگی وازخود دفاع کند، بلکه به تصدیق کارشناسان نظامی، سیاسی و مفسران جهان، آمریکا و اسرائیل دردو جنگ ۱۲ و ۴۰ روزه علیه میهن ما نه تنها به اهداف پلید خود نظیر تعویض حکومت، از بین بردن قدرت نظامی و صنعت هسته ای و ... نرسیدند، بلکه دچار شکست شده اند. اکنون مخازن موشکی «گنبد آهنین» اسرائیل ته کشیده، اما ارتش و سپاه ایران به وسیله موشک های دوربرد نقطه زن، اهداف خود را مورد اصابت قرار می دهند. امپریالیسم حامی رژیم صهیونیستی نیز به خاطر تحویل ممتد موشک به اوکراین -البته با تقبل هزینه آنها از سوی پارلمان اتحادیه اروپا- واسرائیل مخازنش تهی گشته و قادر به تحویل موشک به این پادگان نظامی نیست. دو کشورچین و روسیه، چه از لحاظ امنیتی-اطلاعاتی و چه از نظر نظامی درحال کمک به ایران هستند. مضافاً اینکه ایران خود به لحاظ تکنولوژی در تولید موشک های «کروز» و پهپاد با سرعت و دقت عمل، بسیار پیشرفت کرده و زرادخانه گسترده ای در اختیار دارد. بنا براین در صورت شروع جنگ تازه، ایران گرچه خسارت مالی، زیر بنایی و انسانی خواهد دید ولی با زنده جنگ نخواهد بود ومتجاوزین قطعا با شکست بزرگتری نسبت به جنگ ۴۰ روزه مواجه خواهند شد. علاوه براینها بستن و کنترل تنگه استراتژیک هرمز از سوی ایران ضربه هولناکی به اقتصاد دنیای غرب، چه آمریکا، چه اروپا وچه اسرائیل وارد کرده است. علاوه بر خسارات مالی که در اثر افزایش قیمت ها، بویژه قیمت سوخت و کاهش مبادلات تجاری و نیز آسیب جدی که ایران به ۲۰ پایگاه نظامی آمریکا در جنگ اخیر وارد کرده است، بیش از صد میلیارد دلار خصارت نصیب آمریکا شده است که دولت ترامپ را در تنگنای چند لایه گرفتار کرده است.
پلنوم وسیع حزب مقاومت سرسختانه نیروی نظامی ایران،حضور بیش ازصد روز مردم میهن ما درخیابان ومخالفت آنها با تبهکاران بین الملی ونیز حفظ امنیت و کنترل تنگه هرمز توسط نیروی نظامی ایران که شکست سنگین سیاسی را بر ابرقدرت آمریکا و اسرائیل وارد آورد، مورد تایید قرارداد. بحران انرژی درجهان و شکاف در اردوی اقتصادی و نظامی غرب و انزوای آمریکا، نتیجه مقاومت ایران و جنگ نامتقارنی بود که درعرصه بین المللی موجب بی آبرویی دولت آمریکا تحت رهبری دونالد ترامپ گردید. حزب ما در عین حال جنگ اقتصادی میان امپریالیسم آمریکا و اتحایه اروپا به اضافه بلوا و بحرانی که دولت ترامپ در ناتو به راه انداخته است را ناشی از بحران شدید اقتصادی جهان غرب دانسته و تغییر توازن قوای جهانی را به ضرر امپریالیسم غرب و درراسش آمریکا ارزیابی کرده و آن را به نفع مبارزه طبقه کارگر، خلقها وصلح جهانی تحلیل نمود. به این جهت دفاع ازحق حاکمیت ملی و تمامیت ارضی کشورها، دفاع از صلح، مبارزه با جنگ افروزی ومداخلات نظامی ، مورد تاکید پلنوم وسیع حزب قرارگرفت.
چهارم: پلنوم وسیع چهارم حزب ضمن بررسی شکست امپریالیسم وصهیونیسم درتحقق اهدافشان اما تاکید ورزید این آدمخواران بین المللی در بزنگاههای حساس نه به توافقات پایبندند و نه ازفشار و تهدید دست برمیدارند. این رفتارضد انسانی وناقض حقوق بین الملل صرفاً ناشی از بدعهدی دولتها یا تغییر رئیسجمهورهای آمریکا نیست، بلکه ریشه در ماهیت روابطی دارد که امپریالیسم آمریکا در نظام بینالملل دنبال میکند. در این چارچوب، مسئله اصلی برای آمریکا نه پرونده هستهای است، نه توان موشکی و نه حتی محور مقاومت در منطقه؛ بلکه مسئله اصلی استقلال سیاسی ایران است. تجربه دهههای گذشته نشان داده است که آمریکا با کشورهایی که در مدار راهبردی آن قرار دارند و نقش تابع را میپذیرند، نوعی رابطه مبتنی بر پذیرش وضعیت موجود برقرار میکند، و با کشورهایی که بر استقلال ملی خود اصرار میورزند، رفتاری کاملاً متفاوت در پیش میگیرد. آنچه در بسیاری از موارد موجب تنش میشود، نه این یا آن سیاست مشخص، بلکه اصل استقلال در اتخاذ تصمیمات سیاسی، اقتصادی و امنیتی بر اساس منافع و مصالح ملی است. از این منظر، مشکل صرفاً آن نیست که ایران چه میکند؛ بلکه این است که ایران میخواهد درباره مسائل اساسی خود، بدون اخذ اجازه از واشنگتن تصمیم بگیرد. درمنطق امپریالیسم امریکا، چنین استقلالی همواره یک مسئله محسوب میشود. به همین دلیل نیز حتی اگر یک اختلاف مشخص حل شود، اختلافات دیگری جای آن را میگیرد. زیرا موضوع اصلی، رفتار میزان تبعیت یا عدم تبعیت است. حملات مجدد آمریکا به مناطق جنوب ایران ونقض تفاهمنامه نشان ازماهیت تروریستی وتصمیم دولت ترامپ برای تحقق اهداف کلان تری درنظم جهانی است.از سرگیری حملات نظامی آمریکا علیه ایران بازتاب روشنی از عدم توان بازدارندگی تفاهمنامه ای است که ایران آن را پذیرفته است.
پنجم: حزب ما در چهارمین پلنوم وسیع خود وضعیت ایران را نیز مورد بحث قرار داد. شکاف های جناحهای حاکمیت برسرحفظ استقلال ایران وتسلیم درقبال فشارهای آمریکا شدت یافته است.جناح مجتبی خامنه ای رهبرجدید جمهوری اسلام، بخشی از سپاه پاسداران ولایه های پایینی حاکمیت بر مقاومت وحفظ استقلال سیاسی کشور تاکید می ورزد.لیکن بدون استثناء همه جناح های حاکمیت درعرصه داخلی درجهت امیال صندوق بین المللی پول و بانک جهانی گام برداشته اند. سیاست تعدیل اقتصادی یا نئولیبرالی درباز پس گرفتن دستآوردهای انقلابی مردم ایران بعد ازانقلاب بهمن، از بین بردن موسسات حسابرسی در ایران، حذف یارانه های دولتی با شیوه جدا کردن شکل کالائی یارانه و تبدیل آن به کمک هزینه زندگی که حذف آن راحت باشد، کامل شده است.خصوصی سازیها و سیستم پیمانکاری وفشار بر معیشت کارگران افزایش یافته است.
انتخاب پزشکیان که نماینده "منتخب" توده های مردم است باید آن پایه سیاسی مورد نیاز را در ایران برای همکاری با امپریالیسم آمریکا فراهم آورد. مذاکرات با آمریکا، بدور از چشم مردم ایران و بدون شرکت دادن حتا نمایندگان دست نشانده خودشان درمجلس اسلامی جریان دارد.این روند حاکی از ناسالم بودن آن و ترس از مردم است تا کسی متوجه نشود که وفاقی که میان رئیس مجلس و رئیس جمهوری صورت گرفته است برای حفظ و بقاء خود در قدرت است اینکه تا چه حد به امپریالیستها امتیاز می دهند و مصالح ملی ایران را بر باد می دهند، برایشان اهمیتی ندارد. رویدادها نشان می دهد که آنها از تجمع و تشکل مردم، از حضور مردم در میدان مبارزه می هراسند. حتی از مبارزه مردم در دفاع از خلق لبنان و فلسطین و یا مخالفت با مذاکرات پشت پرده و امتیازدادن به آمریکا ممانعت می کنند.
ششم: طبقه کارگر ایران اکنون در شرایط بغرنجی قراردارد. از یک سو با تجاوز امپریالیستی وویرانسازی زیرساخت های کشور روبروست وباید درمقابل آن بایستد وازسوی دیگربا حکومت سرمایه داری درداخل روبروست که در مواجهه با امپریالیسم عموماً در مبارزه قاطع، مستمر و تا بهانتها ناتوان است. این ناتوانی یا فقدان اراده برای بهپایان رساندن یک تقابل ساختاری، باعث میشود در مواقع حساس، مسیر به سمت توافقاتی سوق پیدا کند که در آن نه مسئله استقلال بهطور کامل تثبیت میشود و نه منافع و مصالح زحمتکشان به شکل پایدار تضمین میگردد. همین وضعیت نیمهتمام و ناپایدار، زمینهای فراهم میکند که در شکاف میان مقاومت و سازش، راههای جدیدی برای نفوذ، فشار و بازتولید منافع سرمایههای امپریالیستی باز شود. به بیان دیگر، هر توافقی که در غیاب توده ها و نبود یک موازنه پایدار قدرت شکل بگیرد، میتواند هم به تضعیف مؤلفههای استقلال سیاسی منجر شود و هم به گسترش اشکال جدید وابستگی اقتصادی.از این رو، طبقه کارگر، زحمتکشان و سایر اقشار حاضر درمیدان با روندهای مذاکراتی و با چنین پیشنویس های منتسب به تفاهمنامه ۱۴ مادهای که کلیات آن توسط وزیر امور خارجه ایران به تائیدرسیده است،خوش بین نیستند وآن را به زیان حقوق ملی ومنافع راهبردی وحفظ موجودیت ایران می بینند. این تفاهمنامه میکوشد شکست امپریالیسم جنایتکار آمریکا در جنگ تجاوزکارانه وتروریستی وبرخلاف همه موازین بین المللی چهل روزه اخیر را به میز مذاکره وکسب امتیازات ناچیز ومبهم تبدیل کرده و آنچه دولت آمریکا تحت رهبری دونالد ترامپ، این شیاد بین المللی موفق نگشت با جنگ ومحاصره و ترور وتشدید تحریم های اقتصادی وبمباران زیرساخت های ایران موفق نگشت به دست آورد، در قالب "تعهدات حقوقی، سازوکارهای نظارتی و قطعنامه شورای امنیت" تثبیت کند. تبدیل پیروزی ایران به پروندهای قابل مدیریت وابهام انگیز توسط همان قدرتی که آغازگر جنگ و تجاوز و کشتار بوده است،فرجامی جزتکرار شکست وبا زتولید ادامه جنگ علیه ایران ندارد.
پلنوم وسیع حزب تأکید کرد که دفاع ملی از تمامیت سرزمینی کشور در برابر امپریالیسم آمریکا و صهیونیسم، که در عین حال دفاع از صلح و ثبات ملی همراه با کسب و حفظ قدرت بازدارندگی است، در واقع دفاع از منافع عینی طبقه کارگر نیز محسوب میشود. مسئله امنیت ملی و مسئله عدالت اجتماعی دو حوزه جدا از یکدیگر نیستند. ثبات سیاسی و امنیت ملی بستر مادی لازم برای سازمانیابی اجتماعی و مبارزه طبقاتی را فراهم میکند؛ و در مقابل، گسترش عدالت اجتماعی و کاهش شکافهای طبقاتی نیز به تقویت انسجام داخلی و افزایش توان مقاومت جامعه در برابر فشارهای خارجی میانجامد. دفاع از امنیت کشور در برابر سیاستهای جنگی امپریالیسم آمریکا و اسرائیل، در عین حال دفاع از امکان تاریخی شکلگیری یک جنبش اجتماعی قدرتمند در درون جامعه ایران نیز به شمار میرود.
در نشست چهارمین پلنوم وسیع حزب مطالب بسیاری مورد بحث قرار گرفت که ما با توجه به محدویت صفحات ارگان حزب بتدریج به آنها خواهیم پرداخت.
***
مستخرجی از گزارش سیاسی حزب کار ایران(توفان) به کنگره ششم حزب کار ایران
بخش دوم-جنبش کارگری ، ضرورت اتحادیه مستقل کارگری و انحرافات درجنبش
جنبش کارگری ایران پس ازگذشت 47 سال از انقلاب و دراثرسرکوب ونفوذ تفکرات آنارکوسندیکالیستی درتشتت و پراکندگی به سر می برد.بطوری که طبقه کارگر هنوز موفق نشده سندیکای مستقل وتوده ای را تاسیس نماید.
بدین رو و در شرایط کنونی در سرلوحه خواستهای کارگران در شرایط فعلی باید آزادی تشکیل اتحادیه های مستقل سراسری کارگری، اجرای قانون کار و مشمولیت همه کارگران، لغو قراردادهای موقت و رسمی شدن همه استخدامها، تعیین حداقل دستمزدی بالاتر از خط فقر رسمی اعلام شده ،تامین مسکن ارزان برای کارگران باشد. اما جریانات چپ نمائی که در عمل نقش چرخ پنجم ضد انقلاب و سرمایه داری جهانی را عهده دار هستند، آگاهانه در جنبش کارگری در جهت ایجاد تفرقه و تشتت فکری خرابکاری می کنند. آنها با شعارهای ماوراء انقلابی تشکیل شوراهای انقلابی و کنترل کارگری و لغو کار مزدی در شرایطی که جنبش کارگری در شرایط تدافعی قرار دارد، می خواهند کارگران را دنبال نخود سیاه و شعارهای توخالی و ارزان قیمت آنارشیستی بفرستند که دستآوردی جز شکست و یاس و سرخوردگی برای کارگران به بار نخواهد آورد و عملا مانع تشکل یابی آنها خواهد شد.
در چند سال اخیر با دو برخورد انحرافی اکونومیستی و آنارکوسندیکالیستی از راست و چپ با این جنبش مواجهیم که ریشه در تفکرات رفرمیستی و تروتسکیستی دارد. منحرفان اکونومیست با تلاش برای محدود کردن فعالیت فعالان کارگری در کادر مبارزه اقتصادی و حتی نپرداختن به مسئله خصوصی سازی و قرار دادهای موقت و مخالفت با تلاشهای آگاه گرانه روشنفکران انقلابی مارکسیست لنینیست و حزب طبقه کارگر در فعالیتهای سندیکائی تحت عنوان حفظ استقلال سندیکا در عمل تشکلی بی بو و خاصیت و آلت دست سرمایه داران را تبلیغ می کنند. از سوی دیگر افراد و جریاناتی با نقاب ماوراء چپ و سوپر انقلابی با نفی مبارزه سندیکائی و مطرح کردن شورا به عنوان تنها تشکل کارگری، در رویاهای خود قصد انقلاب در واحدهای تولیدی پراکنده کارگری و مسئله کنترل تولید را در شرایط فعلی که طبقه کارگر و جنبش کارگری در شرایط تدافعی قرار دارد و حتی از داشتن اتحادیه صنفی مستقل و سراسری محروم است را طرح می کنند. اینها هنوز نفهمیدند و نمی خواهند درک کنند که شوراهای کارگری که محصول شرایط دوران انقلاب است و در اوج مبارزات کارگری با هدف کنترل و مدیریت و اعمال قدرت طبقاتی تشکیل می گردد، باید تحت رهبری مغز متفکر و ستاد فرماندهی واحد، یعنی حزب طبقه کارگر عمل کند. شوراهائی که قدرتشان تنها در تخیل آنها بوده و مرزها و سطوح مبارزات کارگران و سطح آگاهی آنها را مخدوش می کنند و تنها مبلغ بی مسئولیتی و فرار از تقبل بار مبارزه هستند، بیراهه ای بیش نیستند.
کارگران باید به کمک حزب طبقه کارگر صفوف خویش را از منحرفان دارنده افکار مغشوش پاکیزه کنند و تلاش کنند که دامنه اتحادیه های صنفی کارگران را توسعه دهند و نگذارند کار صنفی با مسایل کسب قدرت سیاسی که وظیفۀ رهبری حزب سیاسی است درهم ریخته شود.
شعارهایی نظیر "کارگران پیشرو باید برای بهبود شرایط زندگی خودشان نظام سرمایه داری را سرنگون کنند"، نشانه پیشرو بودن جنبش کارگری نیست، نشانه چپ روی کودکانه و منفرد کردن این جنبش و مخلوط کردن مبارزه صنفی و مبارزه برای کسب قدرت سیاسی است. این چپ روی ها که می خواهد "کارگر پیشرو" را به جای حزب طبقه کارگر بگذارد، با ظاهری آراسته در خدمت بقاء نظام سرمایه داری است. جای کارگران پیشرو در حزب طبقه کارگر است که برای تغییر بنیادی نظام مبارزه می کند و تفاوت میان مبارزه اتحادیه ای با مبارزه سیاسی برای سرنگونی طبقات حاکمه را می فهمد. مخدوش کردن مرزها در خدمت دشمنان طبقه کارگر است چه بدانیم و چه ندانیم. مخلوط کردن این دو سطح مبارزه نتیجای جز شکست ندارد. در این صورت نه کار صنفی محصولی ببار می آورد و نه کسی در عمل قادر می شود به کسب قدرت سیاسی نایل آید. این چپروها با مشوب کردن افکار و مخدوش کردن مرزها و ایجاد آشفته فکری هرگز گامی در جهت نابودی نظام سرمایه داری بر نمی دارند. آنها در حقیقت نمایندگان خرده بورژوازی شتاب زده و هراسان اند و باید دامنه خرابکاری آنها را در جنبش کارگری به حداقل رسانید. صرف لباس کارگری به تن داشتن به معنی صحت نظریات و عقاید انقلابی نیست. با "کارگر پرستی" باید به شدت مبارزه کرد که ریشه اش در اکونومیسم و دنباله روی از جنبش کارگری است و نه رهبری آن.
کسب قدرت سیاسی با رهبری حزب طبقه کارگر که به سلاح مارکسیسم لنینیسم مسلح است و بسیج توده های کارگران و زحمتکشان میسر است.
شوراهای کارگری و نقش حزب طبقه کارگر در رهبری جنبش کارگری
کارگرزدگی و شورا طلبی وحزب ستیزی سالهاست که درجنبش کارگری نفوذ کرده واین جنبش را به انحراف برده است. شوراها بر خلاف جعلیاتی که عده ای ضد حزبی و ضد کمونیست به آن دامن می زنند سازمان رهبری کننده طبقه کارگر نیستند. شوراها تنها سازمانﻫﺎﻯ کسب قدرت سیاسی هستند. شوراها محصول شرایط دوران انقلاب هستند و در اوج مبارزات کارگری با هدف کنترل و مدیریت و اعمال قدرت طبقاتی تشکیل می شوند. کنگرۀ شوراها دولتمردان را برای ادارۀ کشور انتخاب می کند. کنگرۀ شوراها حزب نیست، کنگره شوراها اتحادیه کارگری نیست، کنگرۀ نمایندگان منتخب مردم است که نمایندۀ اکثریت جامعه را تشکیل می دهند. نمایندگان کنگره شوراها می توانند کمونیست باشند و یا نباشند. این نمایندگان ولی مورد اعتماد عمومی زحمتکشان هستند و از اعتبار قدرت آنها که به این عده اعتماد کرده و آنها را از نزدیک می شناسند برخوردارند.
شورا و سندیکا علیرغم این که هر دو از جمله تشکلﻫﺎﻯ کارگری هستند، اولی رکن حکومتی و برای کسب قدرت سیاسی و تغییر بنیادی جامعه است و دیگری تنها برای بهبود شرایط زندگی در چهارچوب مناسبات حاکم سرمایهﺪاری در ممالک سرمایهﺪاری است و هدفش کسب قدرت سیاسی نیست. نه تنها نباید این دو شکل سازمانی را با یکدیگر مخلوط کرد، بلکه مجاز نیست که ماهیت آن را یکی نمود و وظایف مستقل آنها را در هم ریخت.
شوراها بدون رهبری حزب پرولتری، حزب مارکسیست لنینیست، فرجامی جز شکست ندارند و دیر یا زود به چرخ دندۀ بورژوازی تبدیل خواهند شد. طبقۀ کارگر به حزب خود به ستاد فرماندهی خود برای جنگیدن نیاز دارد. حزب به طبقۀ کارگر هویت طبقاتی می دهد و وی را آگاهانه در مبارزۀ بغرنج طبقاتی در مسیر درست به حرکت در می آورد.
تئوریﻫﺎﻯ ارتجاعی "بی حزبی" از سرکوبﻫﺎﻯ رژیم جمهوری اسلامی خطرناک تر است. "تئوری همه قدرت به شوراها" در شرایطی که رهبری حزب کمونیست در این شوراها تامین نیست سرفرود آوردن در مقابل جنبش خودبخودی کارگری، اکونومیسم، اپورتونیسم و حمایت از رهبری بورژوائی و منحرف کردن جنبش کمونیستی با پرچم عوامفریبانه "کارگری" است. زیرا این تئوریﻫﺎ طبقۀ کارگر و پیروان راه وی را از نظر فکری و عقیدتی خلع سلاح می کند. در حالی که کشتار رژیمهای فاشیستی که اقدامی فیزیکی است کافی نیست تا از رشد دائمی حزب جلوگیری کند، مبارزۀ تخریبی عقیدتی، عنصر آگاه را فلج می کند و آب به آسیاب همان سرکوب فیزیکی می ریزد. به این جهت باید با ضد حزبیﻫﺎ، با اکونومیستها، با آنارکو سندیکالیستﻫﺎ، با تروتسکیستﻫﺎ و همۀ دشمنان ریز و درشت جنبش کارگری که بر ضد پرچم حزبیت مبارزه می کنند و با سینه زنی به دنباله روی از "توده کارگر" بی شکل روانند شدیدا مبارزه کرد.
حزب ما باید کارگران نسبتا آگاه را تشویق نموده تا برای تاسیس اتحادیه های مستقل و سراسری خویش مبارزه نمایند. خواست ایجاد اتحادیه های کارگری مستقل سراسری به این مفهوم است که کارگران باید اتحادیه هائی سوای آن اتحادیه هائی تاسیس کنند که دولتی بوده و با دست دولت ایران ساخته شده اند. ایجاد اتحادیه های مستقل سراسری کارگری هرگز ربطی با این شعارهای ضد کمونیستی و ضد کارگری که گویا کارگران باید مستقل از احزاب و ایدئولوژی پرولتری به فعالیت بپردازند و "خودشان خودشان" را "آزاد" کرده و "جامعه سوسیالیستی" ناب بسازند، ندارد. این تبلیغات "انقلابی" دشمنان طبقه کارگر که مورد تائید جمهوری اسلامی نیز هست، برای آن است که تنها کارگران را بر ضد روشنفکران آگاه پرولتری و بر ضد حزب طبقه کارگر بسیج کنند که عمیقا ارتجاعی و خیانتکارانه است. حزب ما باید در عین دفاع از این خواست مترقی طبقه کارگر برای ایجاد تشکلی مستقل صنفی و سراسری با جریانهای ضد کمونیستی و ضد کارگری "کارگر پرست" که طبقه کارگر را به منجلاب و سقوط می کشانند مبارزه بی امان کند.
***
مراسم تشییع رهبر جمهوری اسلامی،تفاهمنامه و شعار" فقط انتقام" !
مراسم تشییع رهبر جمهوری اسلامی، فارغ از ارزیابیهای متفاوتی که درباره آن وجود دارد، یک پیام سیاسی روشن داشت. شعار «نه سازش، نه تسلیم، فقط انتقام» در شرایطی مطرح شد که ایران وارد مرحلهای جدید از رویارویی نظامی مستقیم با آمریکا شده و جامعه با پیامدهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی این تقابل روبهرو است. اما اینجا از چه نوع «انتقامی» سخن میرود؟ در مبارزه سیاسی، واژهها تنها با معانی ظاهری خود سنجیده نمیشوند؛ باید دید هر مفهوم حامل چه نوع نگرشی است و به چه نوع عملی فرا میخواند. «انتقام» اگر صرفاً به معنای پاسخ به یک ضربه و تخلیه خشم ناشی از آن فهم شود، قاعدتا در سطح واکنش باقی میماند. در نگاه فردی، انتقام معمولاً پاسخی به یک آسیب مشخص است؛ کسی زیانی وارد کرده و باید در برابر آن پاسخگو باشد. اما جامعه کارکری نمیتواند در همین سطح باقی بماند. آگاهی سیاسی یعنی عبور از ظاهر حوادث و دیدن مناسباتی که پشت آن قرار دارند. پرسش این نیست که «چه کسی ضربه زد و چگونه باید پاسخ داد؟»؛ بلکه این است که «چه شرایطی اجازه داد چنین ضربهای وارد شود؟ چه نیروهایی از این وضعیت سود میبرند؟ و چگونه میتوان مانع تکرار آن شد؟» تاریخ با خشم و کینه فردی حرکت نمیکند. طبقه کارگر برای انتقام از افراد مبارزه نمیکنند؛ مبارزه او متوجه مناسباتی است که جنگ، استثمار و سلطه را بازتولید میکنند. هدف تغییر شرایطی است که به نیروهای سلطهگر امکان اعمال قدرت میدهد. به همین دلیل، اگر «انتقام» تنها به یک واکنش نظامی محدود شود، مسئله اصلی همچنان باقی خواهد ماند. ممکن است یک حمله پاسخ داده شود، اما اگر همان ضعفهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی که دشمن از آنها بهره میگیرد، پابرجا بمانند، زمینه تجاوز دوباره از میان نرفته است. دشمن ممکن است در یک مقطع عقبنشینی کند، اما تا زمانی که شرایطی که به او امکان فشار و تهدید میدهد تغییر نکرده باشد، تلاش برای بازگشت و اعمال فشار ادامه خواهد یافت. از این منظر، «انتقام» در معنای تاریخی خود یعنی تغییر موازنه نیروها. یعنی ساختن کشوری که قدرتهای امپریالیستی نتوانند با تحریم، تهدید و تجاوز، مسیر آینده آن را تعیین کنند. چنین امری بدون قدرت دفاعی امکانپذیر نیست، اما به قدرت نظامی محدود نمیشود. قدرت واقعی زمانی شکل میگیرد که توان دفاعی با اقتصاد مولد، استقلال اقتصادی، عدالت اجتماعی، مشارکت مردم و اتکا به نیروهای مولد جامعه پیوند بخورد. کارگر آگاه، دشمن را فقط در چهره یک فرمانده نظامی یا یک شخصیت سیاسی نمیبیند؛ او مناسباتی را میبیند که پشت این قدرت قرار گرفته است. او میداند که امپریالیسم فقط با ناو جنگی، تحریم یا تهدید نظامی عمل نمیکند؛ بلکه از ابزارهای اقتصادی، مالی، سیاسی و شبکههای وابستگی نیز استفاده میکند. ملتی که میخواهد از استقلال خود دفاع کند، باید توانایی آن را پیدا کند که سرنوشت خود را نه بر اساس اراده قدرتهای خارجی، بلکه بر پایه منافع و توان داخلی خود تعیین کند. در این معنا، شعار «نه سازش، نه تسلیم، فقط انتقام» اگر بخواهد از یک شعار عاطفی و احساسی فراتر رود، باید به یک برنامه سیاسی و اجتماعی تبدیل شود؛ برنامهای برای تقویت استقلال، افزایش توان ملی، کاهش وابستگی و تغییر مناسباتی که امکان سلطه خارجی را فراهم میکنند.
اما مسئله فقط این نیست که چگونه باید با تجاوز مقابله کرد؛ مسئله دیگر این است که چه عواملی کشور را در برابر چنین فشارهایی آسیبپذیر میکند. هیچ قدرت خارجی، حتی با برتری نظامی و اقتصادی، نمیتواند برای همیشه اراده خود را بر یک ملت تحمیل کند؛ مگر آنکه در درون آن جامعه نیز شکافها و ضعفهایی وجود داشته باشد که امکان اعمال فشار را افزایش دهد. به یک معنا در عرصه افکار عمومی نیز روایتی ایجاد کند که جامعه را نسبت به ماهیت واقعی تهدید دچار تردید سازد. کارزار «ضد جنگ» که اینروزها راه اندازی شده است، مبین این واقعیت است. البته این به آن معنا نیست که هر کسی که از مذاکره، اصلاح یا تغییر برخی سیاستها سخن میگوید، حتماً در خدمت بیگانه است. چنین قضاوتی نه درست است و نه به شناخت واقعی مسائل کمک میکند. مسئله اصلی این است که باید دید یک جریان سیاسی در عمل چه نقشی ایفا میکند. آیا سیاستهای آن به تقویت استقلال کشور و حل مشکلات مردم کمک میکند، یا دانسته یا نادانسته همان روایتی را تکرار میکند که امریکا برای توجیه فشارها و پیشبرد اهداف خود به آن نیاز دارند؟ مشکل این روایت آنجاست که جای علت و معلول را عوض میکند. در این نگاه، فشارها، تحریمها و تهدیدهای آمریکا نه به عنوان بخشی از یک سیاست مستقل برای حفظ نفوذ و منافع خود، بلکه عمدتاً نتیجه رفتارها و تصمیمهای داخلی ایران معرفی میشوند. گویی اگر ایران مسیر دیگری را انتخاب میکرد، اساساً مسئلهای به نام فشار خارجی وجود نمیداشت. چنین تحلیلی با نادیده گرفتن نقش منافع راهبردی آمریکا، همه بار مسئولیت بحران را به داخل کشور منتقل میکند و عامل خارجی را از جایگاه اصلی خود خارج میسازد.
در چهار دهه گذشته، بخشی از جریان اصلاحطلب و جامعه روشنفکری نزدیک به آن، به تدریج به این تحلیل گرایش پیدا کرده است که ریشه اصلی تنش میان ایران و آمریکا را باید عمدتاً در سیاستها و عملکرد داخلی ایران دانست. در این نگاه، نقش آمریکا به عنوان یک قدرت امپریالیستی با منافع مشخص در منطقه و تلاش آن برای حفظ نفوذ و برتری خود، یا کمرنگ شده یا به حاشیه رانده شده است. نتیجه چنین برداشتی آن است که علت اصلی فشارها، تحریمها و تهدیدهای خارجی، نه عمدتا در سیاستهای سلطهطلبانه آمریکا، بلکه بیشتر در رفتار و نوع تعامل ایران توضیح داده میشود؛ به گونهای که جای علت و معلول به تدریج تغییر کرده و مسئولیت بحران از عامل خارجی به داخل کشور منتقل شده است. در این نگاه، آمریکا دیگر بهعنوان قدرتی که بر اساس منافع خود و برای حفظ موقعیتش در جهان و منطقه عمل میکند، دیده نمیشود؛ بلکه کشوری معرفی میشود که گویا تنها راه برخورد با آن، «تعامل» و گفتوگو است. در نتیجه، اگر مذاکره به نتیجه مطلوب نرسیده یا اختلافات ادامه پیدا کرده است، انگشت اتهام بیشتر به سمت سیاستها و رفتارهای داخلی ایران گرفته میشود. به همین دلیل است که اصرار بخشی از جریان اصلاحطلب بر ادامه مذاکره با آمریکا، بدون توجه کافی به تجربه گذشته و ماهیت مناسبات قدرت میان دو کشور، این پرسش را مطرح میکند که آیا صرف گفتوگو میتواند اختلافی را حل کند که ریشه آن تنها در نبود ارتباط یا سوءتفاهم نیست، بلکه به تضاد منافع و تفاوت در اهداف راهبردی دو طرف بازمیگردد؟ بحث اصلی بر سر خودِ مذاکره نیست. هیچ نیروی سیاسی جدی نمیتواند گفتوگو و مذاکره را بهطور مطلق کنار بگذارد. مسئله مهمتر این است که مذاکره در چه شرایطی و از چه جایگاهی انجام میشود. آیا کشوری با تکیه بر استقلال، حقوق و منافع خود پای میز مذاکره مینشیند، یا برای رهایی از فشار، به جایی میرسد که علت فشار را در رفتار خود جستوجو کند و مسئولیت طرف مقابل را نادیده بگیرد؟ تفاوت این دو نگاه، تفاوت میان مذاکره از موضع قدرت و مذاکره از موضع استیصال است. تقابل آمریکا با ایران از اینجا شروع نشد که ایران در انتخاب ادبیات دیپلماتیک خود اشتباه کرده باشد یا به اندازه کافی «تنشزدایی» نکرده باشد. ریشه این تقابل را باید در تغییر موازنه قدرت در منطقه پس از انقلاب ۱۳۵۷ دید؛ انقلابی که یکی از مهمترین پایگاههای نفوذ آمریکا در خاورمیانه را از میان برد. مسئله اصلی برای واشنگتن، از دست رفتن موقعیتی بود که دههها برای حفظ آن سرمایهگذاری کرده بود. با این حال، بخشی از جریان نئولیبرال و روشنفکری نزدیک به آن، سالهاست روایت دیگری را مطرح میکند؛ روایتی که مشکل اصلی را در آنچه «تنشزایی ایران» مینامد، میبیند. بر اساس این نگاه، اگر ایران در سیاستهای خود تغییر ایجاد کند و به سمت تعامل بیشتر با غرب برود، بسیاری از اختلافات نیز برطرف خواهد شد. تا آنجا که برخی از چهرههای این جریان، مانند حیین مرعشی عمق اختلاف میان ایران و آمریکا را چنان سادهسازی کردهاند که گویی مسئله تنها به نبود گفتوگو و سردی روابط سیاسی بازمیگردد؛ انگار با چند دیدار دیپلماتیک و بهبود مناسبات ظاهری، تضادهای عمیق ناشی از منافع راهبردی و جایگاه دو کشور در نظام جهانی برطرف خواهد شد. این نگاه، ماهیت منازعه را به یک سوءتفاهم سیاسی تقلیل میدهد و نقش مناسبات قدرت و منافع امپریالیستی را نادیده میگیرد. این نگاه در ماجرای برجام نیز خود را نشان داد. بخشی از این جریان چنان رفع تحریمها و گشایش اقتصادی را به توافق با غرب پیوند زد که گویی امضای یک سند سیاسی بهتنهایی میتواند راه توسعه و رفاه را باز کند. اما تجربه خروج آمریکا از برجام نشان داد که مسئله فقط به مفاد یک توافق محدود نیست. در سیاست جهانی، قدرتها بر اساس منافع خود تصمیم میگیرند و آمریکا نیز از این قاعده مستثنا نیست. واشنگتن تا زمانی به تعهدات خود پایبند میماند که آن را هماهنگ با اهداف راهبردی، اقتصادی و ژئوپلیتیک خود بداند؛ اما هرگاه محاسباتش تغییر کند، حتی توافقهایی که خود امضا کرده است نیز میتواند کنار گذاشته شود.
تجربه سالهای گذشته و تحولات اخیر بار دیگر نشان داد که در مناسبات بینالمللی، تکیه بر وعدههای قدرتهای بزرگ بدون برخورداری از پشتوانه واقعی قدرت، نمیتواند تضمینکننده منافع ملی باشد. هیچ توافقی، صرفنظر از شکل و عنوان آن، نمیتواند جایگزین ضرورت حفظ توان داخلی و ایجاد توازن قوا شود. مذاکره زمانی میتواند به نتیجهای پایدار منجر شود که بر پایه استقلال، قدرت ملی و شناخت درست از منافع طرفهای مقابل انجام گیرد؛ نه بر اساس امید به تغییر رفتار قدرتی که سیاستهای خود را بر مبنای منافع راهبردی خویش تنظیم میکند. از همینرو، یکی از مهمترین میدانهای نبرد امروز، میدان آگاهی اجتماعی است. قدرتهای بزرگ نه تنها در عرصه نظامی و اقتصادی، بلکه در عرصه روایت نیز برای تأمین اهداف خود تلاش میکنند.
باید میان دو مسئله تفاوت گذاشت: نقد مشکلات داخلی کشور و تبدیل کردن همان مشکلات به دلیل اصلی فشار و تجاوز خارجی. این دو را نباید با هم یکی گرفت. جامعهای که این مرز را از دست بدهد، ممکن است به جایی برسد که جای قربانی و متجاوز در ذهنش تغییر کند؛ یعنی فشار خارجی را نتیجه طبیعی ضعفهای داخلی بداند و مسئولیت قدرتی را که دست به تحریم و تهدید زده، کمرنگ ببیند. امروز یکی از خطرات جدی همین است که شکست یک توافق یا ادامه فشارهای آمریکا، نه در چارچوب سیاستهای سلطهطلبانه و منافع راهبردی این کشور، بلکه فقط نتیجه «تندروی»، «انعطافناپذیری» یا اختلافات داخلی معرفی شود. چنین نگاهی، جامعه را از شناخت علت اصلی جنگ کنونی دور میکند و این تصور را گسترش میدهد که راه جلوگیری از جنگ، نه در افزایش توان ملی و حفظ استقلال، بلکه در عقبنشینی بیشتر در برابر خواستههای امریکاست. ملت ما زمانی میتواند از استقلال خود دفاع کند که هر دو واقعیت را همزمان ببیند: هم در برابر فشار و مداخله خارجی ایستادگی کند و هم ضعفها، فساد و بیعدالتیهای داخلی را بشناسد و برای رفع آنها مبارزه کند. نادیده گرفتن هر کدام از این دو، جامعه را از شناخت درست مسیر آینده بازمیدارد.
حزب کار ایران (توفان) بر این باور است که پاسخ تاریخی به تجاوز و فشار امپریالیستی، با واکنشهای لحظهای و شعارهای احساسی تحقق پیدا نمیکند. پاسخ واقعی، در تغییر توازن نیروها به سود مردم، طبقه کارگر و نیروهای مولد جامعه است. ملتی که میخواهد استقلال خود را حفظ کند، باید اقتصادی متکی بر توان داخلی، جامعهای برخوردار از عدالت اجتماعی و قدرتی دفاعی برای جلوگیری از تحمیل اراده بیگانگان داشته باشد. از این منظر، شعار «نه سازش، نه تسلیم، فقط انتقام» تنها زمانی معنای تاریخی پیدا میکند که از سطح واکنش به یک برنامه سیاسی فراتر رود؛ برنامهای برای ساختن کشوری که در آن هیچ قدرت خارجی نتواند با تهدید، تحریم و تجاوز مسیر آینده ملت را تعیین کند. انتقام واقعی، تغییر شرایطی است که تجاوز را ممکن میسازد. یعنی ساختن ایرانی مستقل، قدرتمند و متکی بر نیروی طبقه کارگر و زحمتکشان ایران.
***
ترامپ پایان آتشبس با ایران را اعلام کرد و متحدان ناتو را تهدید نمود
رشد تضادهای سیاسی دراردوی غرب
قبل ازبرگزاری اجلاس ناتو در آنکارا، "فریدریش مرتس" صدراعظم آلمان، مثل همیشه خوشبین بود که ترامپ به اروپا، ازجمله به آلمان نزدیک تر خواهد شد! اما رئیسجمهور آمریکا به وضوح نشان داد که به دنبال تشدید تنش وحفظ سرکردگی اش براروپا وجهان است.
اگر غیر از این می بود، تعجب آور بود! آمپریالیسم سلطه جو وغارتگر آمریکا به علت گرفتاری اش در چنگال بحران، به هیچوجه قصد "نزدیکی" به رقبای اروپایی را ندارد.او با وقاحت و رذالت همیشگی در رابطه با برخورد اروپا به ناتو، به "متحدان" حمله کرد و مجددا تلاش برای تصاحب گرینلند را علنا بیان داشت.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، علنا امیدهای اروپاییها برای تشکیل جبههای متحد در اجلاس ناتو در آنکارا را نقش بر آب کرد. مِنباب نمونه ترامپ اعلام کرد که به دلیل عدم حمایت اسپانیا در جریان جنگ با ایران، قصد دارد روابط تجاری با این کشور را به طور کلی قطع کند!او کسی را "متحد " به شمار می آورد که هر جنایتی که امپریالیسم آمريکا مرتکب شد را مثبت ارزیابی کند!او همچنین بار دیگر آلمان را در زمره کشورهایی قرار داد که ایالات متحده را ناامید کرده است.
سپس در جریان اجلاس، به علت آغاز جنگ تجاوزکارانه با ایران تنشها بالا گرفت؛ جنگی که بسیاری از "متحدان" اروپایی بخاطر منافع خود نگاهی انتقادی به آن داشتند.
در این رابطه ترامپ در دیدار با "مارک روته"، دبیرکل ناتو، اظهار داشت که از نظر او آتشبس با ایران پایان یافته است، گرچه مثل همیشه با حیله گری "درِب مذاکرات را کاملاً نبست"!
ترامپ برخلاف همیشه اجلاس را زودتر از موعد ترک نکرد. با این حال، صدراعظم فریدریش مرتس (از حزب دموکرات مسیحی یا CDU) که انتظار پیام متفاوتی از این اجلاس داشت، تنها چند ساعت پیش از آنکه ترامپ خشم خود را بروز دهد، مرتس بار دیگر به «روحیه خوبِ آنکارا» اشاره کرده و گفت: "اطمینان دارم که از آنکارا به بعد، شاهد روحیهای تازه در ناتو خواهیم بود؛ روحیهای که این ائتلاف را قویتر و متحدتر میسازد.»(!!) اما چنین نشد. شعلهور شدن مجدد جنگ متجاوزانه علیه ایران فشار تازهای بر این ائتلاف وارد کرد. گویا اروپاییها با مخالفت خود با جنگ با ایران، خشم ترامپ را برانگیختند!
در اجلاس گروه ۷ (G7) در ماه ژوئن، "توافقنامه چارچوب" میان واشنگتن و تهران به ظاهر همچنان عاملی برای پیوند میان اروپاییها و آمریکاییها بشمار می آمد!
اما اکنون که این پرسش مطرح گشته است: آیا جنگ ایران مجددا با تمام شدت شعلهور خواهد شد یا خیر؟ شرایط کاملا تغییر یافته است.
ترامپ این مردک رذل، دروغگو، فاسد، متجاوز، دزد و... وقتی درباره آتشبس مورد پرسش قرار گرفت، با عصبانیت گفت: "فکر میکنم کار تمام شده است. دیگر نمیخواهم هیچ سروکاری با آنها داشته باشم. آنها مشتی اراذل و اوباش هستند!" او تعامل با نمایندگان ایران را اتلاف وقت میداند و می گوید: "آنها دروغگو هستند." اما این بزرگترین دروغگوی کم حافظه نمی گوید که پیشتر در همان شب، ارتش آمریکا، اهدافی را در ایران بمباران کرده بود. علاوه بر این، ایالات متحده تحریمهای نفتی علیه ایران را دوباره اعمال کرد.
علاوه براین روز چهارشنبه، ترامپ اعلام کرد که آمریکا شبِ بعد حملهای "سنگین" علیه ایران انجام خواهد داد. جنگ علیه ایران انتقاد بسیاری از متحدان اروپایی را برانگیخته است. اسپانیا و ایتالیا اجازه استفاده از پایگاههای نظامی خود را نمی دهند. علاوه بر این اسپانیا پیش از آن به دلیل عدم تحقق هدف توافقشده ناتو مبنی بر اختصاص پنج درصد از تولید ناخالص از نظر ترامپ اعتبار خود را از دست داده بود!
صدر اعظم آلمان"فریدریش مرتس"، این نوکر بزرگترین موسسه سرمایه گذاری جهان -"بلک راک" - و به طریق اولی خادم صنایع تسلیحاتی اروپا و آمریکا، مثل همیشه خوشبین بود که در اجلاس ناتو در آنکارا، اروپا و آمریکا دوباره به هم نزدیکتر خواهند شد!
اما رئیسجمهور آمریکا بار دیگر با بهانه کردن اختصاص ۵ درصد از تولید ناخالص داخلی به تجهیزات نظامی و امور دفاعی، ثابت کرد که دنبال مناقشه با باصطلاح دوستان است.
ترامپ در جریان دیدارش با "روته" رئیس ناتو گفت: "اسپانیا شریک بسیار بدی در ناتو است. آنها مشارکت نمیکنند و پولی هم نمیپردازند. دیگر نمیخواهم با آنها کار کنم."
این رفتار ترامپ حتی برای "روته" - رئیس ناتو - که همیشه نقش "طوطیِ ترامپ" (کسی که قلق ترامپ در دستش است) را بازی می کند هم زیاده روی بود. برای کسی زیاده روی به نظر رسید که در میان اروپاییها به عنوان «زمزمهگر شماره یک ترامپ» شناخته میشود و تلاشهایش برای جلب رضایت و آرام کردن ترامپ زبانزد خاص و عام است. با این حال، او در آنکارا واکنشی غیرمعمول و حاکی از مخالفت نشان داد. علیرغم این او نوکر منشانه خطاب به ترامپ اظهار داشت که "۵۰۰۰ فروند هواپیما از اروپا برای پشتیبانی از عملیات تجاوزکارانه آمریکا علیه ایران به پرواز درآمدهاند."(!!)
اما ترامپ متعاقباً گلایه کرد که همه متحدان، مجوز استفاده از پایگاههای آمریکاییِ مستقر در خاک خود برای حملات علیه ایران را صادر نکردهاند!
ترامپ گفت: "۵۰۰۰ تا..." اما روته حرفش را قطع کرد و گفت: "رقمی عظیم است." ترامپ همچنین دوباره موضوع گرینلند را پیش کشید و بر ادعای خود نسبت به اینکه این جزیره متعلق به دانمارک، شریک ناتو نیست، تأکید کرد و به این ترتیب نشان داد که کماکان در پی کشیدن اروپا به زیر یوغ امپریالیسم آمريکا است.
در گردهمایی ناتو پیامهای عمومی و داخلی با هم در تضاد بودند. آیا چشمانداز "مرتس" برای تبدیل ناتو به سازمانی با ماهیت اروپاییتر"—البته با هدف حفظ مشارکت آمریکاییها—هنوز واقعبینانه است؟! خوشبینهای درون این ائتلاف به تحولاتی در سال گذشته اشاره میکنند که در جریان اجلاس تحتالشعاع مسائل دیگر قرار گرفتند. برای مثال، آلمان و بسیاری دیگر از کشورهای اروپایی بار دیگر هزینههای دفاعی خود را به شدت افزایش داده و مسئولیتهای بسیار سنگینتری را بر عهده گرفتهاند. آلمان اکنون نسبتِ هزینههای دفاعی به تولید ناخالص داخلی خود را به حدود ۲.۷ درصد رسانده و قصد دارد اهداف جدید را تا سال ۲۰۲۹یعنی شش سال زودتر از موعد مقرر محقق کند. در ساختار فرماندهی ناتو، آلمان اکنون بیش از ایالات متحده پستهایِ عالیرتبه در اختیار دارد. هدف از تمام این اقدامات، تنها فراهم کردن امکان گسترش قابلتوجه توانمندیهای بازدارندگی آمریکا در منطقه هند-اقیانوس آرام برای درگیری با چین نیست بله آمادگی برای مقابله با روسیه نیزمیباشد.
اما ایالات متحده اکنون چین را و نه روسیه را به عنوان چالش اصلی برای منافع امنیتی خود میبیند. برای ایالات متحده، این همچنین بدین معناست که اروپاییها مسئولیت اصلی حمایت از اوکراین را بر عهده خواهند داشت. البته با اسلحه هایی که در آمریکا با پول اروپا تولید می شود!
اینکه قرار است تا پایان این اجلاس، اوکراین وعدههایی مبنی بر دریافت کمکهای نظامی به ارزش مجموعاً ۱۴۰ میلیارد یورو طی دو سال آینده برای تداوم نبرد دفاعی خود علیه روسیه دریافت کند، حاکی از آن است که اروپا به ویژه آلمان شدیدا سیاست میلیتاریستی خود جهت شعله ور ساختن جنگ با هدف تجزیه کشور پهناور و ثروتمند روسیه را دنبال میکند، درحالی که اتحادیه اروپا وناتو درجنگ اوکراین علیه روسیه شکست خورده وبه بن بس کامل رسیده اند.
***
تئوری مبارزه با "دو قطب ارتجاع" یک تئوری نواستعماری و صهیونیستی-امپریالیستی است
“بنظر من آمریکا وارد جدال با اسلام سیاسی شده است. این یک جنگ قدرت است. این کشمکش منطقا به تضعیف اسلام سیاسی منجر می شود.
... جنگ افغانستان بر سر تجدید تعریف رابطه غرب با اسلام سیاسی است“(نقل از گفتار منصور حکمت در انترناسیونال هفتگی 20 مهر 1380).
فجایعی که در دنیا صورت می گیرد، بربریتی که امپریالیستها و صهیونیسم به رهبری امپریالیسم آمریکا به مردم جهان تحمیل کرده اند، همدستی آشکار امپریالیسم با ارتجاع اسلامی عرب و جهادیستها در لیبی، سوریه، عراق و... پوچی تئوری های منصور حکمت را که در یکدوره بعد از انقلاب بهمن 1357 چون ویروس خطرناکی محیط جنبش کارگری و کمونیستی ایران را آلوده کرده بود بر ملا کرده است. وقتی نظریه ای ماهیت مبارزه طبقاتی و ملی را نفی کرده و آنرا تا حد جنگ مشتی جهادیست اسلامی و میلیتاریسم آمریکائی محدود نماید و مدعی شود مبارزه اساسی سیاسی در جهان جنگ قدرت بین دو قطب ارتجاعی است، روشن است که کارنامه این نظریه فقط فاجعه ببار می آورد. همه مریدان منصور حکمت، بقایای این تفکر و همه کسانی که به نحوی از انحاء با این تئوری مبارزه با "دو قطب ارتجاع" آلوده شدند از مبارزه روشن طبقاتی دست کشیده، مفاهیم غیر طبقاتی نظیر "مدرن" و "سنت" را جایگزین مبارزه طبقاتی کرده و سر انجام مجبور شدند با تئوری های من در آوردی "سناریوی سیاه و سفید" تحولات جهان را توضیح دهند. مریدان منصور حکمت با این تئوری ها که آنرا بر ضد مبارزانی ساخته اند که با امپریالیسم و صهیونیسم مبارزه می کنند، در عمل نشان دادند که در تجاوز جهادیستها به لیبی با یاری پیمان نظامی و تجاوزگر ناتو، آنهم بر ضد یک کشور مستقل، مرفه و امن، در کنار جهادیستها قرار گرفته و بربرهای وحشی جهادیست را مورد حمایت قرار دادند. آنها در عمل نشان دادند که در تجاوز جهادیستها تحت رهبری احمد الشرع، جولانی سوریه را ویران کردند و این کشورتحت سلطه امپریالیسم وصهیونیسم وپانترکیسم قرار گرفت.حمله نظامی آمریکا واسرائیل به ایران در چنگ دوازده روزه وچهل روزه نیزبا هدف سوریه سازی ایران صورت گرفت که تا این تاریخ با شکست روبرو شده است. آیا هیچ عقل سالمی می تواند از وضعیت جدید کشور متلاشی شده وسراپا آشوب سوریه ولیبی حمایت کرده آنرا بهتر از دوران معمر قذافی وبشار اسد بداند؟. همانطور که اشاره رفت مریدان نظریات منصور حکمت وتمام زیر مجموعه اش با اسامی مختلف در زمان تجاوز جهادیستهای انترناسیونال که از سراسر جهان برای ناامن کردن کشور سوریه ی مستقل و سکولار جمع آوری شده و با کمک آمریکا، فرانسه، انگلیس، آلمان، ترکیه، عربستان سعودی و قطر برای مستعمره کردن سوریه می جنگیدند، به حمایت برخاسته و نیروی داعش را نیروی دموکرات و اپوزیسیون انقلابی که گویا بر ضد استبداد بشار اسد می جنگد معرفی می کردند. مبارزه خلقهای سوریه در دفاع از تمامیت ارضی و حق حاکمیت ملی خود پاسخ این نابکاران را داد. آنها اکنون در مورد سوریه پس از آنکه به وظایف تبلیغاتی و خرابکارانه خود عمل کردند سکوت نموده اند. این عده در زمان جنایات بر ضد بشریت که توسط صهیونیستهای اسرائیلی علیه مردم غزه ولبنان انجام گرفت و درحال انجام شدن است ، از همه می خواستند که از حمایت مردم لبنان و فلسطین دست بکشند و کشتار این دول "دموکرات" و حامی "حقوق بشر" و "مدرن" را تائید کنند، زیرا آنها در جبهه "مدرنیسم" علیه حزب ﷲ لبنان و حماس در فلسطین می جنگند. به نظر آنها مبارزه حماس برای اخراج اشغالگر صهیونیستی به مردم فلسطین ربط ندارد و آنها نباید خود را گوشت دم توپ "اسلام سیاسی" بکنند. ده ها هزار کشته و قربانیان بمبهای فسفری و خوشه ای در لبنان و فلسطین مورد تائید آنها بود. زیرا برای آنها قتل عام فلسطینی ها، لبنانی ها، سوریه ای ها و لیبیائی ها و ایرانی ها در درحال تجاوز آمریکا و اسرائیل و امپریالیستها و ارتجاع منطقه به ایران همه و همه مبارزه دو قطب ارتجاعی است و مردم جهان باید تنها به عنوان ناظر بی طرف بر آنها بنگرند. البته این تئوری های پر از تناقض و ریاکارانه که دیگر حتی برای خودشان هم بُرد ندارد و تضادهای آشکارش قابل دفاع نبوده و قدرت فریبکاری خویش را از دست داده است، به آنجا منجر شده که پیروان منصور حکمت ناچار شوند دست خودشان را رو کنند و به صراحت از اسرائیل و استقلال کردستان عراق که همان اسرائیل دوم است به دفاع برخیزند. تشدید تضادها میان نیروهای اپوزیسیون ایران و یا حتی در میان هیات حاکمه ایران نشان می دهد که دو تفکر و جریان در حال رشد است. همه آن ایرانی هائی که از استقلال سیاسی کشورشان در مقابل نیروهای بیگانه دفاع می کنند و در عرصه جهانی در جبهه نیروهای انقلابی قرار دارند و همه دیگر کسانی که در پشت سر سرمایه های صهیونیستی و امپریالیستی سنگر گرفته و خود را برای اشغال ایران و تحمیل سیاستهای بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و گشودن دروازهای اقتصادی ایران به روی سرمایه های نئوکانها مهیا می سازند. تئوری های حمایت از "سناریوی سفید" و "مدرنیسم" و مبارزه با "دو قطب ارتجاع" همه و همه در متن همین سیاست عمومی امپریالیستی انجام می گیرد. آنها برای هجوم به ایران به زمینه فکری توجیه گرانه چنین تجاوزی نیاز دارند تا بتوانند آنرا به عنوان "مترقی" و "پیشرفته" جا زنند و مدعی شوند که در دنیای جهانی شدن سرمایه سخن از استقلال سیاسی گفتن حرفهای مفت و عقب مانده اند. ما امروز با این دو تفکر ارتجاعی در سراسر جهان و بویژه در منطقه خاورمیانه روبرو هستیم. ببینید همه آن نیروهای ارتجاعی ایرانی که از استقلال کردستان عراق به عنوان اسرائیل دوم در منطقه دفاع می کنند حاضر نیستند از استقلال ایران دفاع کنند. همه آنهائی که استقلال ایران را در مقایسه با جهانی شدن سرمایه بی ارزش دانسته و مسخره می کنند خودشان حامی و بلندگوی پر صدای استقلال سیاسی کردستان عراق به رهبری مسعود بارزانی سوگلی اسرائیل هستند.
تمام تحولات منطقه و ایران نشان می دهد که تئوری های صهیونیستی منصور حکمت مبنی بر اینکه:
“بنظر من آمریکا وارد جدال با اسلام سیاسی شده است. این یک جنگ قدرت است. این کشمکش منطقا به تضعیف اسلام سیاسی منجر می شود.
... جنگ افغانستان بر سر تجدید تعریف رابطه غرب با اسلام سیاسی است“(نقل از گفتار منصور حکمت در انترناسیونال هفتگی 20 مهر 1380) پوچ از کار در آمده و امپریالیسم آمریکا بر اساس منافع طبقاتی خود در پی حمایت از بربرهائی است که زیرپوشش اسلام به جنایتکاری مشغولند و مزدوران انترناسیونال هستند که چون مهره های شطرنج توسط امپریالیستها برای مقاصد سیاسی خود در عرصه شطرنج سیاسی جهان در جای ویژه خودشان گذارده می شوند. این عده وقتی تاریخ مصرفشان تمام شد به عنوان وحشی و بربر از طرف امپریالیستهای "مترقی و مدرن" مورد حمله قرار می گیرند و در مورد این اقدامات "بشردوستانه" ی امپریالیستها، بلندگوهای تبلیغاتی مزدوران بومی آنها از جمله مزدوران ایرانی آنها به کار می افتند. تجارب اخیر برای کسانی که صمیمیت دارند و فریب افکار آلوده و مسری منصور حکمت را خورده بودند، باید روشنگر باشد و درک کنند که تئوری "مبارزه با دو قطب ارتجاع" که آنها آنرا در تمام عرصه هائی که ملتها قصد دارند بر ضد صهیونیسم و امپریالیسم به جنگند بر روی میز می آورند، یک نظریه ای است که در اطاقهای فکری امپریالیستی به عنوان جنگ روانی در زمان تجاوز نظامی ساخته شده و توسط عواملشان در جنبشها توزیع می شود. "اسلام سیاسی" آنگونه که منصور حکمت مدعی بود، در مبارزه با آمریکا تضعیف نشده است. زیرا اسلام، دینی است که انسانهائی به آن اعتقاد دارند و این انسانها متعلق به طبقات هستند. آنها می توانند با توسل به قراین و شواهدی در دین بر متن تمایلات طبقاتی خویش بر ضد امپریالیست برخیزند و همچنین نیز می توانند به همدست امپریالیستها بر ضد بی دینان بدل شوند. مبارزه با اسلام را جایگزین مبارزه طبقاتی کردن و صحنه گردانی با بدنهای عریان نمودن، فقط همدستی با ارتجاع بی رحمتر و شقی تری بنام صهیونیسم و امپریالیسم است. سراپای تئوری های ارتجاعی و صهیونیستی منصور حکمت در عرصه زنده زندگی سیاسی نادرستی خود را ثابت کرده است. فقط باید مزدور بود تا در کنار داعش و اسرائیل در سوریه و عراق و یا در فلسطین و لبنان قرار گرفت و مدعی شد که این مبارزه به مردم جهان و خود این کشورها ربط ندارد و مبارزه دو باند جنایتکار، دو قطب جنایتکار است.
***
مردم آلبانی علیه پروژه های دزدان و غارتگران آمریکایی
در اواخر ماه مه "الکساندر ترایچه" در مقابل ساختمان وزارت محیطزیست در تیرانا، پایتخت آلبانی، ایستاده بود. این فعال محیط زیست همراه با عده ی کثیری از کنشگران، علیه دو پروژه پیشنهادی "کوشنر" این دامادِ دزدِ ترامپ برای ساخت تفریگاههای لوکس در سواحل مدیترانهای آلبانی دست به اعتراض زده بودند.
طبق برنامه راهزنان آمریکایی، قرار است این پروژهها در قلب یکی از آخرین اکوسیستمهای عمدتاً دستنخورده اروپا ساخته شوند که میتوانند حیات صدها گونه یِ جانوری را به خطر بیندازند.
تا دو سال ونیمِ پیش، ساخت لنگرگاههای تفریحی (مارینا)، هتلهای لوکس و رستورانها در مناطق حفاظتشده طبیعی آلبانی ممنوع بود. با این حال، در فوریه ۲۰۲۴، دولت تحت سلطه امپریالیسم آمریکا، روند تصویب یک" اصلاحیه قانونی" را تسریع کرد. منتقدان و معترضان آلبانی بر این نظرند که محرک اصلی و حامی این اقدام غارتگرانه، فردی خاص بنام: "جرد کوشنر"، دامادِ دزدِ دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده است.
او قصد دارد بیش از چهار میلیارد یورو مبلغی معادل تقریباً یکششم تولید ناخالص داخلی (GDP) آلبانی! در این طرحها سرمایهگذاری کند. ازآن زمان، دامنه اعتراضات گسترش یافته و هر روز هزاران نفر به خیابانها میآیند. و علیه این اِشغالِ آشکار سرزمینشان اعتراض می کنند.
"ترایچه"، فعال محیطزیست، میگوید: "مردم از اینکه مقامات به افرادِ فوقثروتمندِ بیگانه اجازه میدهند زمینهایشان را تصاحب کنند "آن هم بدون رعایت قانون"به ستوه آمدهاند. با وجود این اعتراضات، "ادی راما" نخست وزیر آلبانی، این نوکر ایالات متحده آمریکا، همچنان بر پیشبرد این پروژه اصرار می ورزد.
این ماجرا نمونهای از استراتژی جدید ایالات متحده یِ تجاوزگر و غارتگر است.تنها چند روز پیش از آغاز اعتراضات در تیرانا، " رفاه منطقهای" در بالکان غربی تشریح شده بود.ابعاد اهدف چپاولگرانه ی امپریالیسم آمریکا زمانی عیان می گردد که به تلاش دولت ترامپ برای فروش گاز طبیعی مایع مقدونیه شمالی پی ببریم.
منطقه مذکور شامل آلبانی، بوسنی و هرزگوین، کوزوو، مونتهنگرو و صربستان است. برخی از این کشورها — مانند بوسنی همچنان با پیامدهای جنگهای بالکان دستبهگریباناند. برخی دیگر، همچون صربستان و آلبانی، تحت حکمرانیهایی با ماهیتِ بهشدت اقتدارگرایانه اداره میشوند. هیچیک از این کشورها عضو اتحادیه اروپا نیستند، هرچند همگی بهجز کوزوو نامزد پیوستن به این اتحادیه محسوب میشوند. اما امپریالیسم آمریکا، در رقابت با اتحادیه اروپا اهداف غارتگرانه خود در این منطقه را پنهان نمیکند.بدون شک این اهداف تمرکز درمنافع اقتصادی آمریکا" دارد. برای آنها دسترسی به این بازار امری "حیاتی" تلقی میشود و ثبات نیز پیششرطِ آن به شمار میآید.
امپریالیسم آمریکا طبیعتا رقبای دیگر، بویژه چین و روسیه، که آنها را «بازیگران مخربی» مینامند که از «بیثباتی، فساد و ضعف نهادها» در کشورهای حوزه بالکان غربی بهرهبرداری میکنند (!!) از دیده فرو نمی گذارند. با این حال، پروژههایی نظیر هتلهای لوکسی که توسط کوشنر، داماد ترامپ، برنامهریزی شدهاند، این پرسش را پیش می کشند که آیا خودِ ایالات متحده نیست که به یک «بازیگر مخرب» در منطقه بدل شده است؟ بازیگری که بر دولتهای فاسد اعمال نفوذ میکند، قوانین را نادیده میگیرد و محیط زیست را تخریب میسازد؟ این موضوع بهویژه از آن رو حائز اهمیت است که هدف آمریکا فراتر از سرمایهگذاری در ۰حوزه گردشگری است؛ آنها آشکارا بالکان غربی را بازاری برای آیندهی گاز طبیعی مایع (LNG) میبینند.
برای نمونه در ماه آوریل، دولت آلبانی قراردادی ۲۰ ساله به ارزش پنج میلیارد یورو با شرکتهای انرژی آمریکایی امضا کرد! این دولت متعهد شد که یک نیروگاه حرارتی در "ولوره"، نزدیک تفرجگاه لوکس آینده ی کوشنر، را به بهرهبرداری از گاز طبیعی تبدیل کند.
بوسنی نیز قرارداد مشابهی منعقد کرد. در ارائه استراتژی شرکت "Aktor LNG USA" در ماه ژوئن آمده است که: برنامه اتحادیه اروپا برای حذف تدریجی گاز روسیه تا پایان سال ۲۰۲۷ "جریانهای منطقهای در یونان و جنوب شرقی اروپا را تغییر میدهد." این شرکت پتانسیل فروش بیش از شش میلیارد متر مکعب گاز طبیعی مایع (LNG) به کشورهای بالکان غربی را میبیند. در واقع بالکان غربی در این رابطه بازنده و کنسرن های انرژی ایالات متحده برنده هستند؟
"دوشان رلیجیک"، کارشناس اروپای جنوب شرقی، در مصاحبه با روزنامه تاگس اشپیگل، قراردادهای گازی برنامهریزی شده را "تجارت اسب" مینامد. او ادعا میکند که ایالات متحده میخواهد فناوری منسوخ و آسیبرسان به محیط زیست خود را بفروشد، "تا سود شرکتهای بزرگ انرژی که معتمدان ترامپ هستند را افزایش دهد." او میگوید دولتهای بوسنی و آلبانی سعی داشتند از طریق این معاملات نظر دولت ترامپ را جلب کنند. به گفته "رلیجچ"، کشورهای بالکان غربی بازندگان این معامله خواهند بود.
او میگوید: "این منطقه باید قیمت بسیار بالاتری برای انرژی بپردازد زیرا روسیه به آنها نرخهای ترجیحی گاز اعطا کرده است. این برای مردم مضّر است و محیط زیست را به خطر میاندازد."این در حالیست که این منطقه قادر است که وسیعا به انرژی تجدید پذیر روی آورد.
توسعهای که به عنوان مثال به اتحادیه اروپا پیش از این با ترویج انرژی برقآبی و بادی، آغاز کرده بود.
قبل از جنگ روسیه علیه اوکراین، اتحادیه اروپا همچنین از پروژههای گازی در بالکان غربی حمایت میکرد. این پروژهها شامل خط لوله گاز طبیعی مایع Southern Interconnection است که قرار است از جزیره کروات "کرک" به بوسنی کشیده شود. از همان زمان، ایالات متحده ی طماع برای ربودن این لقمه ی چرب از دست اروپا علاقه خود را به "گسترش این خط لوله" ابراز کرد!توجه به این نکته هایز اهمیت است که دولت ایالات متحده کوشید با اعمال لابی، اطمینان حاصل کند که شرکتی متعلق به "جسی بینال" و "جوزف فلین" - همکاران ترامپ - "طبق قانون" قرارداد را دریافت کنند! بدون مناقصه عمومی، بدون بحث های زائد!
"ایوانا کورالیچ"، رئیس سازمان مبارزه با فساد و شفافیت بینالمللی بوسنی، این را یک امر "بی سابقه" نامید.اینکه یک قانون تغییر کرده و در آن یک شرکت خارجی به عنوان سرمایهگذار تعیین میشود؛ پیش از این هرگز سابقه نداشته است." "کوراجلیچ" از فساد سخن میگوید. به گفته او، یکی از نشانههای این امر آن است که تاکنون هیچیک از نمایندگان مجلس شکایتی نزد دادگاه قانون اساسی نبرده است. "این مسئله به وجود توافقهای پشتپرده اشاره دارد."
بربادرفتن امیدها برای کسب سود سریع با این حال، هنوز مشخص نیست که آیا ایالات متحده واقعاً میتواند این خط لوله را تا بوسنی احداث کند یا خیر. مسیر این خط لوله قرار است از قلمرویی بگذرد که پیش از جنگهای بالکان متعلق به کشور یوگسلاوی بوده است؛ منطقهای که وضعیت مالکیت آن تا به امروز تعیین نشده است. تا زمانی که این وضعیت ادامه داشته باشد، ساخت خط لوله از نظر قانونی مجاز نیست. حلوفصل مسئله مالکیت نیازمند اجماع میان بازیگران سیاسی کشور است؛ امری که دهههاست محقق نشده است. اما اکنون ایالات متحده، در دوران ترامپ، زمانی که به این منطقه به چشم منبعی برای سود سریع مینگرد، پیچیدگیهای سیاسی آن را نه تنها دستکم می گیرد، بلکه تره هم برای آن خورد نمی کند. این خط لوله تنها پروژه ایالات متحده در منطقه بالکان غربی نیست که سرنوشتی نامعلوم دارد. کوشنر علاوه بر پروژه ساختوساز لوکس در آلبانی، برنامهریزی کرده بود تا هتلی آسمانخراش در بلگراد، پایتخت صربستان، و در محل سابق ستاد فرماندهی ارتش یوگسلاوی احداث کند.
باید دانست که این مکان برای صربستان اهمیت نمادین بالایی دارد؛ چرا که یادآور تجاوز و بمباران ناتو در سالهای ۹۰ با هدف تجزیه یوگسلاوی به بهانه کاذب "نسل کشی قومی انجام شده است". فعلا کوشنر به علت انتقادات و اعتراضات شدید مردم ناچار شد این پروژه را متوقف کند.`جای تردید نیست که آمپریالیسمِ هارِ آمریکا دست از نقشه های شوم چپاولگرانه اش بر نخواهد داشت.
***
مقابله کشورها ،خلق ها وطبقه کارگر جهان با نظم استعماری تحت سیطره امپریالیسم آمریکا و سیاست گردش به شرق
قبل ازهرچیز خصلت سیاسی تحولات کنونی جهان که سایهاش بر سایر رویدادها نقش افکنده و آنها را تحتالشعاع قرار داده، محصول مقابله کشورها، خلقها و طبقه کارگر جهان با نظمی است که امپریالیسم آمریکا با سابقه استعماری، غارتگرانه، کشتار گسترده، قدرت نظامی و تحمیل استیلای کاغذ پاره دلار به جهان مسلط گردانده است. مقاومت طبیعی و انسانی که در مقابل این سلطه استعماری پدید آمده است دیگر قابل انسداد نیست و راه خود را از میان انبوهی از تضادها، تناقضات، ناهمواریها با خشمی جوشان به جلو میگشاید. البته این بدان مفهوم نیست که آمریکا و متحدینش از مقابله به مثل دست برداشته و فورا بر اساس منطق عقلانی تسلیم میگردند. خیر! امپریالیسم ببرکاغذی از نظر استراتژیک ولی قدرتمند از نظر تاکتیکی است. جهان انسانی ما جهان مبارزه عقل طبقاتی و تامین منافع غارتگران در مقابل غارتشدگان است. آنها برعکس بیرحمانه تلاش دارند که وضعیت سابق را در جهان حفظ نموده از بقای کهنه در مقابل ظهور نو حمایت کرده و در بدترین حالات کمترین خسارت را متحمل شوند. این بازی غارتگران جهانی که همان سیاست تحمیل استعماری نظریات غرب است، اشکال بیرحمانه به خود میگیرد و از جنگ، تهدید اتمی، کودتا، لشگر کشی و نظایر آنها تا دخالت آشکار در امور داخلی کشورها، تحریک به تروریسم، جنگهای محلی و منطقهای، آشوب در کشورهایی که تن به صفبندی گذشته نمیدهند ادامه دارد. ما در سراسر جهان با وضعیت شکننده سیاسی روبرو هستیم و معلوم نیست در ده سال آینده مرزهای جغرافیائی امروزی در جهان و به ویژه در منطقهای که ایران در آن قرار دارد تغییر نکند.نظم جهانی درحال گذاز آمیخته به جنگ وخونریزی واضمحلال برخی ممالکی است که قدرت و ظریفت ایستادگی درمقابل طوفان تحولات جهان کنونی را ندارند.
به این جهت این ممالک باید به یک انتخاب تاریخی دست بزنند که مبتنی بر واقعیت سیر تحولات آتی جهان باشد. باید دید جهان به کدام سمت پیش میرود و چرا باید به موقع در سمت صحیح تاریخ قرار گرفت. برای گزینش این رفتار پرمسئولیت طبیعتا باید از تجارب تاریخ پربهای گذشته ایران و تجربیات دوران ننگین حکومتهای ناتوان قاجار و یا دودمان خودفروخته پهلوی که ایران را به غرب فروخته بود و تحت عنوان بازی سیاسی «بیطرفانه» میان غرب و شرق و اتخاذ «سیاست مستقل و ملی» - آنهم فقط در حرف و تبلیغات - عملا گماشته تمام عیار غرب بود، آموخت. ایران هیچگاه در تاریخ معاصر خود روی به شرق نداشته است. تاریخ زجرها، رنجهای ایران، پیروی کورکورانه از غرب و غربزدگی بوده است و هنوز هم هست. تبلیغات روسهراسی و چینستیزی محصول همین شستشوی مغزی و سیاست استعماری است.
این آموزش تجربی از گذشته و گزینش تاریخی برای راه آینده از منظر درک نیروهای ایراندوست، مترقی و دلبسته به سرنوشت ایران، ربطی به حاکمیت کنونی و جمهوری اسلامی ایران ندارد. وابسته به این است که کشور ایران برای ادامه بقاء و پیشرفت مبتنی بر این تجارب غنی تاریخی، چه اهدافی را باید در مقابل خود برای رهائی قرار دهد. این انتخاب ملی، سرنوشتساز و تاریخی را نمیتوان به سرنوشت و ماهیت حکومت مستقر در ایران گره زد. این انتخاب، یک انتخاب ملی با منافع درازمدت، تصمیم در مورد گزینش واقعبینانه جهت پیشرفت تاریخ است و حاکیست که کشور ما در کدام سمت تاریخی باید قرار بگیرد. در سمت تجربه دردناک و غارتگرانه غرب که ایران را به خاک و خون کشید و تاریخ گذشتهی حداقل دو قرن اخیر ایران مملو از این دردهاست و یا در مسیری قرار گیرد که میخواهد به این رنج تاریخی پایان دهد و راه را برای تحقق این امر هموار سازد. حکومتی که در این ریلگذاری تاریخی در سمت پیشرفت و تحول قرار گیرد به طور عینی نقش مثبتی برای آینده ایران ایفاء میکند صرفنظر از نوع حاکمیت آن.
پارهای ایرانیان که تحت تاثیر تبلیغات غرب هستند فاقد آیندهنگری بوده، در کنار غرب قرار داشته و در شیپور آنها میدمند و دمیدهاند، بدون توجه به منافع ملی و آتی ایران، نوع تحلیل و ارزیابی خویش حول این تصمیمگیری تاریخی را، وابسته به وجود نوع حکومتی میکنند که در ایران بر سر کار است. در حالی که ما در اینجا با یک گزینش ملی روبرو هستیم و نه انتخاب طبقاتی. مهم برای آنها این است که حکومت ایران تحت هر شرایطی پیرو غرب باشد و همان سیاستهای خانمانبرانداز زمان تسلط دودمان پهلوی را در ایران سامان دهد. کعبه آمال و قبله آنها واشنگتن و لندن وپاریس است و وجود جمهوری اسلامی ایران که حتی آن را سرمایهداری نیز نمینامند، بهانهای بیش نیست تا به توجیه ایرانستیزی خویش بپردازند. اگر همین جمهوری اسلامی کنونی ایران، با همین «محسنات» یوغ آمریکا را به گردن بگیرد و به سمتی رود که ارباب اشاره میکند، همین «آخوندها» برای این مزدوران قابل دفاع خواهد بود، زیرا این صفبندی جدید به بقاء وضع ناعادلانه سابق جهانی در خدمت اربابان آنها یاری میرساند. در میان این صف آشفتهفکران جریانهائی هم هستند که به علت تحلیل نادرستی که از وضعیت ایران و جهان داشتهاند و دارند با تشدید تضادهای ملی و طبقاتی چه در عرصه جهانی و چه در میدان داخلی برای تعیین سیاست خود در مخمصه قرار گرفتهاند و با سیاست گردش به شرق ایران وجاده ابریشم به سبب استقرار جمهوری سرمایهداری اسلامی در ایران به مخالفت و نقزدن میپردازند و میخواهند این مخالفت غیرعقلانی خود را با انبوهی از شعارها و اعتراضات بورژوالیبرالی پر سر و صدا و توخالی، تحتالشعاع قرار دهند تا ذهنیت شنونده را از بیان پرسشهای جستجوگرانه منحرف گردانند.
این وضعیتی است که ایران درآن به سر میبرد. تشدید تضاد در داخل ودامن زدن به نارضائی توسط پروژههای امپریالیستی که فقدان رهبری انقلابی به آنها میدان میدهد، زمینهای از ناامنی و ناآرامی خلق میکند که مسایل واقعا عمده تحتالشعاع مسایل سطحی و غیرعمده قرار میگیرند. رهبران سردرگم، آشفتهفکر، خردهبورژواهای عجول و تهیمغز که فاقد دید درازمدت مبارزاتی هستند، بازیچه دست لحظه و نتایج کور و زودرس حضور توده در خیابان قرار میگیرند و در همان زمینی بازی میکنند که ارتجاع جهانی و در مورد کشور ما، یعنی غرب جنایتکار و غارتگر قرار گرفته است. اما تحولات بعد از دی ماه سال جاری وحضور خودجوش میلیونها نفردرمیدان وتداوم آن معادله شورش کور پروامپریالیستی در خیابان را درهم شکسته وچشمه امیدی برای مقابله جدی با وضعیت ناهنجار کنونی گشته است.
ارتجاع جهانی برای رسیدن به نیات شوم خود طبیعتا سکوت نمیکند. آنها در ایران به بسیج اصلاحطلبان که اساسا و رسما امروز درحکومت نیستند، دست میزنند تا با تکیه بر زبان و قلم آنها به شورشهای اجتماعی در ایران دامن زنند.اتفاقا حنگ تجاوزکارانه به ایران دربسترچنین شرایطی که درقالب کودتای نافرجام قابل تبیین است شکل گرفت. اصلاحطلبان که بیشترین مدت را در ایران بر سر کار بودهاند و خودشان یکی از مسببان مهم این فجایع اقتصادی، بیعدالتیها، فساد، رانتخواری، دزدی و سرکوب در ایران هستند با شناختی که از کارکرد خودشان در گذشته داشته و از ضعفهای جناح کنونی حاکمیت واقفند، بهترین متحد غربگرایان و سیاستمداران گردش به غرب در ایران محسوب میشوند. آنها نقش مهمی در به گمراه کشاندن اعتراضات مردم، افزایش نرخ دلار وگرانی روزانه کالاهای ضروری ایفاء کردند و در تمام این دودهه اخیر ناآرامیها،نقش داشته و در شیپور غرب مینواختند.
امپریالیسم آمریکا که دراهداف تجاوزکارانه اش با شکست روبرو شده است می کوشد به یاری مزدورانش در ایران در پی ایجاد یک حرکت خیابانی انبوه از ناراضیان جان به لبرسیده وناراضی و غضبآلود آشوب به پا کند تا در ایران بر ضد منافع ملی واستقلال سیاسی ایران و سرنوشت میلیونها ایرانی در قرن آتی نقش نوینی ایفا نماید وسلطه گذشته خود را احیا سازد تا ازاین طریق مانع پروژه راهبردی گردش به شرق گردد. اکنون با توجه به شرایط جنگ ومحاصره ایران وادامه سیاست های نئولیبرالی و عدم یکپارچگی حاکمیت سیاست گردش به شرق به شدت شکستنی است. تبلیغ دشمنان اتخاذ سیاست مستقل برای ایران این است که گویا گردش به شرق مترادف نوکری چین و روسیه میباشد.
نئولیبرالها، که کارگران ایران را به بردگان بدل کردهاند و هر روز با خصوصیسازی واخراج سازیها آنهم در شرایط جنگی و حیف و میل منابع عمومی که متعلق به مردم است فربهتر میشوند در این نوای کنسرت چینهراسی و روسستیزی میدمند و آن چنان ته دل رقبای خویش را از درون خالی کردهاند که آنها نیز در بحثهای خود با توجه به زمینه طبقاتی وناآگاهی سیاسی، دورانهای گوناگون تاریخ روسیه یعنی تزاریستی، شوروی سوسیالیستی لنینی- استالینی و رویزیونیسم خروشچفی- برژنفی و امپریالیستی پوتین را درهم میآمیزند و به تعامل با مخالفان دست میزنند. موافقان گردش به شرق نه تنها قادر با مقابله با استدلالات فتنهانگیز اصلاحطلبان نئولیبرال نیستند، بلکه حتی خودشان نیز برخی از استدلالات آنها را به عاریه میگیرند. از جمله این که به نقد قرارداد 1921 شوروی با ایران دست زده و دولت سوسیالیستی را اشغالگر ایران معرفی میکنند. انسان حیرت میکند که چگونه امکان دارد تا بدین حد بشود تاریخ معاصر ایران را وارونه جلوه داد. این بیخبری از تاریخ ایران و گسل نسلها در نتیجه سرکوب ارتجاع داخلی، پرده ابهامی بر مناسبات ایران و شوروی در زمان سوسیالیستی بودن این کشور میاندازد. شوروی سوسیالیستی در بعد از انقلاب کبیر اکتبر از همه قراردادهای استعماری تزاریسم در ایران چشم پوشید و از استقلال ایران به دفاع برخاست و امپریالیسم بریتانیا را که ایران را اشغال کرده بود به عقبنشینی واداشت. این قرارداد ضامن استقلال و بقاء ایران بود. در فصل اول قرارداد دوستی شوروی سوسیالیستی با ایران آمده: «دولت شوروی روسیه مطابق بیانیههای خود راجع به مبانی سیاست روسیه نسبت به ملت ایران ... یک مرتبه دیگر رسماً اعلان مینماید که از سیاست جابرانه که دولتهای مستعمراتی روسیه - که به اراده کارگران و دهاقین این مملکت سرنگون شدند - نسبت به ایران تعقیب مینمودند قطعاً صرف نظر مینماید. نظر به آنچه گفته شد و با اشتیاق به این که ملت ایران ... بتوانند آزادانه در دارائی خود تصرفات لازمه را بنماید، دولت شوروی روسیه تمام معاهدات و مقاولات و قراردادها را که دولت تزاری روسیه با ایران منعقد نموده و حقوق ملت ایران را تضییع مینمود، ملغی و از درجه اعتبار ساقط شده اعلان مینماید».
دولت شوروی حقوقی به ایران برای دریا نوردی در بحر خزر عطا نمود که استعمار تزاریسم از ایران دریغ میکرد. شورویِ کارگران و دهقانان دست دوستی به سوی ایران که در همسایگی جنوبیش قرار داشت دراز کرد. برای عقل سلیم طبیعی بود که در ما به ازاء این حسن دوستی و همجواری از دولت ایران بخواهد که استقلال ایران را حفظ کرده و ایران را به پایگاه خرابکاری، تروریسم، نظامی و پلیس جنوب انگلیسی و قرارداد 1907 تا 1919علیه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بدل نگرداند. در متن قرارداد در فصل پنجم و ششم به این موارد اشاره شده و میآید: «طرفین ... موافقت حاصل کردند که هر گاه ممالک ثالثی بخواهند به وسیله دخالت مسلحانه سیاست غاصبانه را در خاک ایران مجری دارند یا خاک ایران را مرکز حملات نظامی بر ضد روسیه قرار دهند و اگر ضمناً خطری سرحدات دولت جمهوری اتحادی شوروی روسیه خودش نتواند این خطر را رفع نماید دولت شوروی حق خواهد داشت قشون خود را به خاک ایران وارد نماید تا اینکه برای دفاع از خود اقدامهای لازم نظامی را به عمل آورد دولت شوروی روسیه متعهد است که پس از رفع خطر بلادرنگ قشون خود را از حدود ایران خارج نماید.».
امروز نئولیبرالها وتئوریسین هایی نظیر موسا غنی نژادها و دشمنان آینده ایران راه میافتند و بر شالوده سیاست تحمیق، تحریف و سرکوب که خود بانی آن بودند، به جعل و تحریف تاریخ پرداخته و با آن سرمایه استقراضی به روسستیزی و چینهراسی دامن میزنند تا مانع سیاست گردش به شرق ایران شوند. جناحی که سودای گردش به شرق را در ایران دارد ظاهرا توان و شهامت پیش بردن این مبارزه و نهادینه کردن این سیاست در منطقه را ندارد. سیاستهای خارجی حکومت وامنیت ملی با امنیت معیشتی ملت در تناقض است ودرخدمت سیاست گردش به شرق که به امنیت و آرامش نیاز دارد نیست. غربگرایان ایرانستیزهنوز از قدرت بیکرانی در ایران برخوردارند که تنها با تکیه به نیروی توده مردم و زحمتکشان میتوان این دژ مسموم غربی که نقش ستون پنجم دشمنان خارجی را ایفا می کنند درهم شکست و راه تحول و پیشرفت آتی ایران را فراهم نمود. متزلزل عملکردن حاکمیت، فقط به نفع ارتجاع مغلوب است و سرانجام دسیسههایش توام با بمبارانهای امپریالیستی صهیونیستی براوچیره خواهد گشت.
دست امپریالیسم جنایتکار آمریکا و صهیوفاشیسم اسرائیل ازایران کوتاه باد!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر